سنگ پا http://sangepa.mihanblog.com 2009-07-01T01:10:25+01:00 text/html 2008-07-18T17:27:42+01:00 sangepa.mihanblog.com فرید ذاكری شماره ۱۶ http://sangepa.mihanblog.com/post/211 <!--start--><p class="t2">بازگشت قهرمانان</p><p class="a">سال دوم، شماره ۱ - شماره پیاپی ۱۶ - تیر ۱۳۸۷</p><p class="a" style="text-align: center;"><font color="#000000"><a href="http://www.fileden.com/files/2008/12/14/2223340/num16/16.html">برای دیدن صفحه‌ی اصلی مجله کلیک کنید.</a></font></p><hr size="1"><div class="top-l" style="width: 411px; height: 30px;"><p>طرح جلد</p></div><!--/top-l--><p class="pic-title" style="text-align: right;"><img src="http://www.fileden.com/files/2008/12/14/2223340/num16/16.jpg" width="409" border="1" height="546"><br>اجرای جلد:<b><a href="http://dokhtardayi.wordpress.com/">فرید ذاکری</a></b></p><div class="l" style="width: 411px;"><div class="top-l" style="width: 411px; height: 30px;"><p>فهرست</p></div><!--/top-l--><p><span class="sar">&nbsp;سرآغاز&nbsp;</span></p><p>● <a href="http://sangepa.mihanblog.com/post/210">یادداشت سردبیر</a><br>● <a href="http://sangepa.mihanblog.com/post/209">یادداشت مدیرمسئول</a><br>● <a href="http://sangepa.mihanblog.com/post/208">بد نیست. خیلی تو حس هستین!</a><br>● <a href="http://sangepa.mihanblog.com/post/207">اشک‌ها و لبخندهای تیر</a></p><br><p><span class="sar">&nbsp;ضمیمه‌ی کودک و نوجوان&nbsp;</span></p><p>● <a href="http://sangepa.mihanblog.com/post/206">فکر کنم بهترین انتخاب را انجام دادند</a><br>● <a href="http://sangepa.mihanblog.com/post/205">اونی که همش زرنگه</a><br>● <a href="http://sangepa.mihanblog.com/post/204">تو می‌شستی تمام کهنه‌ها را</a></p><br><p><span class="sar">&nbsp;داستان&nbsp;</span></p><p>● <a href="http://sangepa.mihanblog.com/post/203">آفتاب</a></p><br><p><span class="sar">&nbsp;خبرنامه&nbsp;</span></p><p>● <a href="http://sangepa.mihanblog.com/post/202">صبحانه‌ی بدمزه‌ی تلویزیون</a><br>● <a href="http://sangepa.mihanblog.com/post/201">یک لقمه نون و کباب</a></p><br><p><span class="sar">&nbsp;جامعه&nbsp;</span></p><p>● <a href="http://sangepa.mihanblog.com/post/200">کاش دو دو تا، چهار تا نمی‌شد!</a><br>● <a href="http://sangepa.mihanblog.com/post/199">افسانه‌های اساتید</a><br>● <a href="http://sangepa.mihanblog.com/post/198">مسأله‌داران</a></p><br><p><span class="sar">&nbsp;رسانه&nbsp;</span></p><p>● <a href="http://sangepa.mihanblog.com/post/197">بازار داغ مجلات ایرانی</a><br>● <a href="http://sangepa.mihanblog.com/post/196">نشریات اینترنتی</a></p><br><p><span class="sar">&nbsp;نمک&nbsp;</span></p><p>● <a href="http://sangepa.mihanblog.com/post/195">لغت‌نامه‌ی سنگ پا</a></p><br><p><span class="sar">&nbsp;ورزش&nbsp;</span></p><p>● <a href="http://sangepa.mihanblog.com/post/194">خالی‌بندان این فصلِ لیگ برتر فوتبال</a><br>● <a href="http://sangepa.mihanblog.com/post/193">انقلاب سرخ ماتادورها</a><br>● <a href="http://sangepa.mihanblog.com/post/192">تاریخچه‌ی جام ملت‌های اروپا</a></p><br><div class="top-l" style="width: 411px; height: 30px;"><p>تحریریه</p></div><!--/top-b--><p style="text-align: center;"><b>مدیرمسئول:</b> مجید یوسفی <b>سردبیر:</b> رضا مرادی‌نژاد</p><p><b>به قلم:</b> شکوفه آزادگان،نیلوفر افلاکی،محمدرضا سیار،محمد کارگر،مهدی کرمی،امیر کریمی،احسان کیانی،نیلوفر یوسفی</p><br></div><!--end--> text/html 2008-07-18T17:26:00+01:00 sangepa.mihanblog.com فرید ذاكری یادداشتِ سردبیر http://sangepa.mihanblog.com/post/210 <!--start--><p class="a">رضا مرادی‌نژاد</p><hr size="1"><div class="l"><div class="top-l"><p>یادداشتِ سردبیر</p></div><!--/top-l--><p>به خواست خداوند و یاری دوستان شماره‌ی دیگری از سنگ پا منتشر شد تا همچنان کور سوی امیدی برای آینده‌ی نشریات اینترنتی ایران وجود داشته باشد و چراغ طنز در این عرصه هم همچون تمام عرصه‌های فرهنگی دیگر بدرخشد.</p><p>اکنون در زمانه‌ای هستیم که هر کس سعی می‌کند تا آنجا که می‌تواند با همین دو دست هندوانه بردارد. البته این دست‌ها حتماً توانایی برداشتن این همه هندوانه را دارند، امّا کار سخت می‌شود. نمونه‌اش فعالیت‌های مستمر مؤسسه‌ی گل‌آقا مانند تولید انیمیشن، برگزاری کلاس‌های آموزشی، برگزاری جشنواره فیلم کمدی، فعالیت به‌روز سایت گل‌آقا، انتشار دوهفته‌نامه‌ی گل‌آقا و بسیاری موارد دیگر. یا چرا راه دور برویم، همین سنگ پای خودمان که در آستانه‌ی یک سالگی‌اش سنگ پای بچه‌ها را راه می‌اندازد، جشنواره برگزار می‌کند، اعضای گروه هر روز به تعدادشان افزوده می‌شود و بسیاری فعالیت‌های دیگر که نیاز به یک سازماندهی خاص دارد.</p><p>این‌ها از زیاده‌خواهی نیست. برای اجرای کاری جدی، پیشرفت، قدرت و داشتن حرفی برای گفتن باید تمام توانایی خود را به کار بست. کسی ما را کشف نمی‌کند؛ این ما هستیم که باید خودمان را نشان بدهیم و وجود مفیدمان را به همه بنمایانیم. پس خسته نمی‌شویم. نمی‌رویم و می‌مانیم تا نشان بدهیم و اعلام کنیم که ما مفیدیم چون واقعاً به کارمان عشق می‌ورزیم و نسبت به آن دلسوز هستیم.</p><p>با عشق، پرونده‌ی سال اول سنگ پا را می‌بندیم و با توکل به خدا و امید به آینده، پرونده‌ی فعالیت سنگ پا را در سال دوم می‌گشاییم. فعالیتی مستمر، جدی، حرفه‌ای و با عشق. باشد که سنگ پا مکانی برای کشف و عرضه‌ی استعدادهای نو و همیاری مناسب برای کمک به پیشرفت مطبوعات و مخصوصاً طنز اینترنتی ایران باشد.</p><p>و در آخر از زحمات تمامی همکارانم در تحریریه سنگ پا تشکر می‌کنم و شما را به مطالعه‌ی زحماتِ دو ماهه‌ی این عزیزان دعوت می‌کنم.</p></div><!--/l--><!--end--> text/html 2008-07-18T17:25:03+01:00 sangepa.mihanblog.com فرید ذاكری یادداشتِ مدیرمسئول http://sangepa.mihanblog.com/post/209 <!--start--><p class="t2">تو را حمایت می‌کنیم اینترنتِ عزیزتر از جان‌مان!</p><p class="a">مجید یوسفی</p><hr size="1"><div class="l"><div class="top-l"><p>یادداشتِ مدیرمسئول</p></div><!--/top-l--><p>سنگ پا بالاخره 1 ساله شد و بعد از مدت‌ها ضعف و سستی، سنگ پا بالاخره به جای اول خودش بازگشت. چند شماره‌ای بود که ضعیف شده بودیم، بی‌نظم شده بودیم البته لازمه که بگویم که بودیم.</p><p>متحول شدیم البته به صفحه تحریریه هم که نگاه کنید کمی از تحولات را خواهید دید. می‌خواهیم از صفر شروع کنیم و به همین دلیل است که آرشیو قدیم‌مان را در اسباب‌کشی جا گذاشته‌ایم و می‌خواهیم همیشه همرنگ زمانه در کنارتان به جلو بیاییم.</p><p>سال اول خوب بودیم، بد بودیم بالاخره تمام شد. شما بچسبید به سال دوم که قراره حسابی سنت‌شکنی کنیم و همیشه طراوت و تازگی را برای دیدگان عزیزتان حفظ کنیم. هنوز هم که هنوز است آغوش ما پذیرای طنزنویسان و کسانی که می‌خواهند طنزنویس شوند باز است پس هر کسی که می‌خواهد همکاری کند نگران نباشد هنوز فرصت است.</p><p>بالاخره هرکسی که روی اینترنت کار می‌کند و یا اینترنت را فضایی بزرگتر می‌داند که مجموعه بزرگتری را تحت پوشش قرار می‌دهد که با پست مدرنیسم به جلو می‌رود و اعضای آن را افراد مدرن تشکیل می‌دهد، پس باید به فضای آن نیز همانند مطبوعات توجه شود.</p><p>ما هستیم تا همیشه گل لبخند و تبسم رضایت روی صورتتان پدیدار کنیم و بگوئیم همیشه تو را حمایت خواهیم کرد ای عزیزتر از جانمان. (اینترنت)</p></div><!--/l--><!--end--> text/html 2008-07-18T17:22:33+01:00 sangepa.mihanblog.com فرید ذاكری بد نیست. خیلی تو حس هستین! http://sangepa.mihanblog.com/post/208 <!--start--><p class="t2">نظرات مختلف در سال اول انتشار اولین نشریه‌ی اینترنتی طنز</p><hr size="1"><img src="http://www.fileden.com/files/2008/12/14/2223340/num16/baztab.jpg" width="409" border="1" height="173"><div class="l"><div class="top-l"><p>مقدمه</p></div><!--/top-l--><p>در یک سال گذشته، نشریه‌ی سنگ پا در محیط وبلاگ و در سیستم میهن‌بلاگ به‌روز می‌شد و با مخاطبان‌ش ارتباط برقرار می‌کرد. به همین خاطر مخاطبان به آسانی می‌توانستند با مدیران مجله درارتباط بوده و نظرات خود درمورد نوشته‌های مختلف هر شماره را با ما درمیان بگذارند. در این صفحه برخی از نظراتی که از طریق وبلاگ، ای‌میل و سایت‌های مختلف درمورد سنگ پا گفته شده را با شما درمیان می‌گذاریم تا از ماه آینده، هر شماره به انعکاس نظرات جدیدی که مخاطبان نسخه‌ی جدید سنگ پا با ما درمیان می‌گذارند، بپردازیم.</p></div><!--/l--><br><p class="t">کامنت‌های یک وبلاگ</p><p><b><a href="http://g-h-m.blogfa.com/">شکوه حسینی</a>:</b> سلام به دست‌اندركاران سنگ پا و آقای ذاكری. سنگ پا تازه تأسیس است و گامهای نخست را بسیار خوب برداشته. این نشریه پتانسیل بهترشدن رو داراست. این طور فكر می‌كنم.</p><p><b><a href="http/blogs.golagha.ir/barobax/">فاضل ترکمن</a>:</b> فرید جان! اتفاقآ جالب است بدانی، بسیاری از منتقدان سنتوری هم، آن را از شاهكارهای مهرجویی می‌دانند. به قول نگار فروزنده: مهرجویی اگر خودش هم بخواهد، نمی‌تواند فیلم بد بسازد!</p><p><b><a href="http://www.golaghamag.tk/">نیلوفر افلاکی</a>:</b> سلام خیلی خوبه. پیشرفت خوبی داشتید. موفق باشید.</p><p><b><a href="http://tasnifeman.mihanblog.com/">شبنم</a>:</b> سلام. قربون دهنت كه یاد علی دایی كردی. الهی من فدای قد و بالای علی دایی بشم. الهی چشم دشمن‌های علی دایی كور بشه. من دوست دارم فوتبال كشورم پیشرفت كنه و پله‌های ترقی رو طی كنه، اما بعضی از آقایون حقشون اینه كه با كله بخورن روی زمین. آقایونی كه فكر می‌كردن تیم ایران مثل تیم ملی آلمان هست و خودشون هم جناب كلینزمن. فقط دلم برای زندی سوخت.</p><p><b><a href="http://flowermr.blogfa.com/">ناصر جهانمرد</a>:</b> <span id="ShowComments1_Comment">سلام. بسیار بسیار وبلاگ توپی شده امیدوارم هیچ وقت بدون مطلب نمونید و موفق باشید.</span></p><p><b><a href="http://tasnifeman.mihanblog.com/">شبنم</a>:</b> سلام. من خیلی بچه خوبی‌ام، ولی به من میگن روت مثل سنگ و پای قزوینه. به نظر شما راست می‌گن؟</p><p><b><a href="http://blogs.golagha.ir/publicrelations/">مریم افتخاری</a>:</b> سلام و خسته نباشید. امیدوارم كه همكاری خوبتون همیشه پابرجا بمونه. موفق باشید. فكر عالیه.</p><p><b><a href="http://blogs.golagha.ir/saberi/">پوپک صابری فومنی</a>:</b> من مرتب مجله شما را می‌خوانم. اینکه نظر نمی‌دهم، منتظرم چند شماره بگذره کار جا بیفته. چند ماه لازمه تا خودتون با هم هماهنگ بشید.<br>معلومه که خوبه کارتون. این همه دوست باذوق کنار هم جمع شدید مگه میشه بد باشه؟ ضمنا حق نداری غر بزنی و تعطیل کنی! با روحیه ادامه بدید شما باید بعدها مجله هایی مثل گل‌آقا را منتشر کنید دیگه. باز هم امیدوارم موفق باشید همه‌تون.</p><p><b>سینا:</b> بد نیست. خیلی تو حس هستین!</p><p><b><a href="http://www.paria1374.blogfa.com">پریا رضایی</a> 12 ساله:</b> از زحمات بی دریغ شما كمال تشكر را دارم.</p><p><b>شیده محمدیان:</b> سلام ممنون از همه چی... .</p><p><b><a href="http://bazi-behdad.blogfa.com/">هاله</a>:</b> جالب بود... البته این جمله بیش از اندازه کلیشه‌ای‌یه... اما خب وقتی جالبه من مجبورم بگم جالبه دیگه! سر میزنم از این به بعد!</p><p><b>غزل نسابه - <a href="http://www.golagha-vadigarhich.blogfa.com/">گلپسر</a>:</b> سلام آقا فرید. عجب سایت توپی. خیلی ممنون و متشكرم كه قابل دونستید و نظری دادید. دست ما رو هم بگیرید، راهنمایی كنید، تا با هم راه گل‌آقا رو بریم. دست در دستان هم...</p><p><b>فاطمه جویکار - <a href="http://fateme-jooykar.tempfa.com/">قاصدک</a>:</b> سلام... راستش به خاطر كارهای دیگر یک مقدار در گل‌آقا كم‌كار شدم كه خودم دوست دارم این كم‌كاری جبران بشه... ولی باز هم فرصت نمی‌شه... .</p><p><b><a href="http://iranhothead.com/">سعید</a>:</b> با سلام و عرض خسته نباشید.وبلاگ شما بسیار عالی بوده و معلوم است زحمت زیادی برای آن میکشید.</p><p><b><a href="http://fateme-jooykar.tempfa.com/">فاطمه جویکار</a>:</b> سلام. خیلی كار خوب و خلاقیت جالبی‌یه. انتشار ماهنامه طنز اینترنتی! امیدوارم موفق و موفق و موفق‌تر باشید... .</p><p><b><a href="http://atomheartmother.blogfa.com/">آدم‌برفی</a>:</b> سلام. دفعه اوله كه سایت‌تون رو می‌بینم. موفق باشید.</p><p><b><a href="http://rooz-haye-tekrari.blogfa.com/">تکین</a>:</b> سلام. نشریه خوبی دارید. اون آدرس وبلاگ منه. اگه خوشتون اومد تا براتون طنز بفرستم.</p><p><b><a href="http://lovesicke.blogfa.com/">شکوفه آزادگان</a>:</b> سلام. چرا درمورد جشنواره امسال مطلبی ندارید؟</p><p><b>مانی:</b> سلام؛ خسته نباشید. به نظر می‌رسه قالبتون بهم ریخته. هم دیروز سر زدم هم امروز، اما متنها بهم ریختن!<br>در ضمن ممنون از معرفی دست‌انداز.</p><p><b>احسان کیانی:</b> سلام دوستان خوب. اگه بخوام تو این نشریه اینترنتی مطلب بنویسم چه كنم؟</p><p><b><a href="http://www.ensane-emrooz.blogfa.com/">مبین</a>:</b> سلام. خیلی حال كردم با مجلتون ای‌والله.<br>حیف حیف كه درگیر امتحاناتم. حتماً بعد از امتحانات منتظر من باشید با داستان‌ها و رمان‌های گوناگون. البته اگه افتخار بدین كه تو مجله‌تون بزنین. با تشكر قبلی از مدیرمسئول محترم و آقا رضا كه این مجله رو بهم معرفی كرد.<br>راستی مجله‌تون اگه بتونه عضو بگیره، خیلی خوبه. ندیدم لینكی به نام عضویت.</p><p><b>سارا صابری فومنی:</b> آرزو میكنم در روزهای نزدیك شما و بروبچه‌های خوش‌ذوق‌تان با کمک هم بچه‌ها...گل‌آقاهای دیگری را راه بیاندازید تا جای خالی دوست ده ساله‌مان را كه حالا دیگر كنارمان نیست پر کند.</p><p><b><a href="http://khajehfazel.blogfa.com/">خواجه فاضل</a>:</b> نمی‌دونستم اون شعره مال نیماست. دمش گرم! خیلی باحال بود.</p><p><b><a href="http://www.saeedtorshizi.blogfa.com/">سعید ترشیزی</a>:</b> سلام و خسته نباشید. من خیلی اتفاقی با نشریه‌ی شما آشنا شدم و باید بگم خیلی هم از این موضوع خوشحالم. بی‌تعارف بگم، از نشریه‌تون خیلی خوشم اومده و براتون آرزوی موفقیت روزافزون می‌کنم.</p><p><b>احسان کیانی:</b> سلام علیكم... دست‌تان درد نكند... خیلی عالی بود... خانم افلاكی و آقای كارگر خسته نباشید... .</p><p><b>احسان کیانی:</b> خیلی تحلیل جالبی بود... واقعاً دست مریزاد.</p><p><b>احسان کیانی:</b> به عنوان اولین نظر در اولین مطلب خودم، ورود خودم به سنگ پا رو تبریک میگم... ورود خودم رو به سنگ پا هم تبریک میگم...!!!</p><hr size="1" color="#9999ff" noshade="noshade"><p class="t">بازتاب گفتگو با حسین صافی</p><p style="padding: 5px; background-color: rgb(211, 211, 255);">گفتگو با حسین صافی، به عنوان بهترین کاریکاتوریست سال از نگاه سنگ پا، روی سایت <a href="http://www.irancartoon.ir/">ایران کارتون</a> نیز قرار گرفت و چنین نظراتی را از طرفِ مخاطبینِ آن سایت موجب شد:</p><p><b>مجید مهجور:</b> واقعاً صحبت‌های جالبی صورت گرفته بود و واقعاً لذت بردم... ممنون از استاد صافی. امیدوارم دوباره به مشهد تشریف بیارن و از صحبت‌هاشون استفاده کنیم. خوشحال میشم اگر ایمیل یا راهی برای تماس با ایشون می‌دونید به میلم بفرستید چون با ایشون کار دارم. ممنون از سایت ایران کارتون. حق یارتون.</p><p><b>حسین صافی:</b> با عرض سلام و خسته نباشید خدمت دوستان عزیز اصفهونی (آقا مجید یوسفی و...). لازم به تذکر است عنوان ذکر شده (بهترین کاریکاتوریست سال) به انتخاب و لطف همین دوستان بوده و من عمراً بهترین کاریکاتوریست سال نیستم. خیلی ممنونم!</p><p style="padding: 5px; background-color: rgb(211, 211, 255);"><b>پاسخ:</b> ما هم عمراً اصفهونی نیستیم! فقط مدیرمسئولِ گرامی که با شما صحبت کردند، اصفهونی تشریف دارند!</p><img src="http://www.fileden.com/files/2008/12/14/2223340/num16/safi.jpg" width="409" border="1" height="153"><p><b>علی رادمند:</b> تبریک به صافی عزیز. واقعاً لایق بهترین مقام‌ها هستی. مطمئناً همه از دیدن کارهات لذت می‌برن و فکر می‌کنم این بهترین موفقیته.همیشه موفق باشی.</p><p><b>علیرضا گلپایگانی:</b> ضمن تبریک سال نو به همه دوستان ایران کارتون و همچنین به مسعو شجاعی بصورت ویژه از مصاحبه با آقای صافی بسیار استفاده بردم. امیدوارم ایشون در زمینه ساخت فیلم سینمایی که در دست دارند موفق و پیروز باشند.</p><p><b>مجید مهجور:</b> ای وای آقای صافی بعد از من نظر دادن... فکر کنم نظر من رو ندیدن...امیدوارم اگه نظر من رو دیدن به من میل بزنن، چون در رابطه با کاری نیاز به مشورت ایشون دارم.حق یارشون</p><p><b>مهدی تمیزی:</b> حسین خان! عرض تبریک و طول ارادت...</p><p><b><a href="http://adherents.blogfa.com/">حسین توکلی</a>:</b> آقای صافی خیلی کارشون درسته. ما دوست‌شون داریم زیاد.</p><p><b>علی محمدی:</b> ارادت بنده مشتعل؛عنایت عالی مستدام؛حسین صافی عزیز دست مریزاد!!!</p><p><b>یحیی:</b> سلام به استاد موفق و پاینده، جدآ ندیدیم کسی این تیریپی کار کنه واقعآ مرسی، خیلی به ما حال دادین حقا که لایق این مقامین. اسکیس‌هاتون فوق‌العاده است، خستگی رو از چشم در میاره، بازم مرسی و با آرزوی سلامتی برای شما... .</p><p><b>ترنادو:</b> خیلی خوب بود. حال کردم.</p><p><b>الهام:</b> آقای صافی تدریس طراحی رئال دارند؟</p><!--end--> text/html 2008-07-18T17:20:59+01:00 sangepa.mihanblog.com فرید ذاكری اشک‌ها و لبخند‌های تیر http://sangepa.mihanblog.com/post/207 <!--start--><p class="a">فرید ذاکری</p><hr size="1"><div style="background: rgb(0, 0, 0) url(http://www.fileden.com/files/2008/12/14/2223340/num16/BG.jpg) no-repeat scroll right top; -moz-background-clip: -moz-initial; -moz-background-origin: -moz-initial; -moz-background-inline-policy: -moz-initial;"><br><br><br><p class="t" style="text-align: center;"><font color="#ffffff">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; گریه آدم را بزرگ می‌کند</font></p><p style="padding: 15px;"><font color="#ffffff"><b>فرید ذاکری:</b> به خاطر خسرو شکیبایی که روز به روز گریه‌هایش را به‌مان نشان داد و روز به روز موهایش سپید شد و روز به روز پیرتر شد و پخته‌تر و بزرگ‌تر. روز به روز. روز به روز. هنرپیشه‌ای که از همان اوائل پخته بود… پخته. به خاطر این چنین آدمی، گریه کنید لطفاً. گریه کنید تا روز به روز موهایتان سپید شود. تا روز به روز پخته‌تر شوید. گریه کنید حتماً. گریه آدم را بزرگ می‌کند.</font></p><p style="padding: 0px 15px 15px;"><font color="#ffffff"><b>رضا مرادی‌نژاد:</b> به یاد خسرویی که ما را در هامون دنیا به خودمان آورد، ریشه‌های ما را گستراند و سبزمان کرد. خواهرانی غریب را به ما نمایاند و در سرزمینی سبز ما را ترک گفت. خداحافظ خسرو شکیبایی.</font></p></div><hr size="1"><p class="t">پیرمردی که هنوز جوان است</p><p><img src="http://www.fileden.com/files/2008/12/14/2223340/num16/ehterami.jpg" style="margin-right: 10px; margin-bottom: 2px;" width="215" align="left" border="1" height="249" hspace="0"><strong><a href="http://www.radiozamaneh.org/ravi/2007/07/post_111.html">رادیوزمانه:</a></strong> منوچهر احترامی را بیشتر اما از بابت قصه‌هایی که برای کودکان نوشته می‌شناسیم. و شناخته‌ترین از همۀ آنچه که نوشته شاید «حسنی نگو یه دسته گل» با مطلع معروف و آشنای: «توی ده شلمرود ـ حسنی تک و تنها بود»، و باز با همین زمینه و زبان، قصه‌های: «حسنی ما یه بره داشت»، «تخم‌مرغ و فرفری» و «دزده و مرغ فلفلی».</p><p>خود او دربارۀ نوشتن برای کودکان می‌گوید: «نوشتن برای كودكان آسان نیست. باید كوتاه باشد و هیچ كلمه و توضیح اضافه نیاز ندارد. ظرفیت زبان بچه هم محدود است. شما باید با تعداد محدودی از لغات، فكر را به بچه‌ انتقال دهید. این كار تجربه می‌خواهد. زیاد دنبال كار برای كودكان نبودم. خیلی تفننی كار می‌كردم. سال‌های شصت و شصت و یك كار برای كودكان رونق داشت. در آن زمان فعالیت در عرصه كودكان به دلایلی راحت بود. راحت‌ترین چیزی كه بچه‌ها به آن دسترسی داشتند كتاب بود. تولید كتاب از اسباب‌بازی راحت‌تر و ارزان‌تر بود. من هم در این خیل آدم‌هایی كه به سراغ كار كودكان رفتند به این كار روی آوردم. دوستان ما انتشاراتی راه‌ انداختند و گفتند برای ما كتاب تولید كن ما هم كردیم.»</p><p><b>سنگ پا:</b> 67 سالگی منوچهر احترامی مبارک باشد.</p><hr size="1"><div style="background-image: url(none.gif); background-color: rgb(0, 0, 0);"><br><p class="t" style="text-align: center;"><font color="#ffffff">لعنتِ خدا به این سه‌شنبه‌ها</font></p><p style="padding: 10px;"><font color="#ffffff">فاضلِ ترکمنِ عزیز. نمی‌دانیم غمِ از دست‌دادنِ عزیز چه‌شکلی است. پس نمی‌توانیم تو را درک کنیم. امّا می‌توانیم از کسی که خنده‌هایش را با ما به اشتراک گذاشته بخواهیم در ناراحتی‌هایش نیز ما را سهیم بداند و غمش را با ما قسمت کند تا دردش کمتر شود. نمی‌توانیم؟</font></p><p style="padding: 10px;"><font color="#ffffff">پس بزن قدش رفیق؛<br>فرید ذاکری، مجید یوسفی، رضا مرادی‌نژاد</font></p></div><hr size="1"><p class="t">بی‌صدا یک‌ساله شو!</p><p>سنگ پا بی‌سر و صدا یک سالگی خود را جشن گرفت. البته به صورت معنوی. امّا قرار است جشنِ اصلیِ سنگ پا، پایانِ مرداد برگزار شود. به همه‌تان خسته نباشید می‌گویم؛ چه کسانی که از شماره‌ی اول با سنگ پا بودند و من می‌شناسم‌شان و چه آن‌ها که از شماره‌های آخر با ما همراه شده‌اند، که شناختن‌شان کاری دشوارتر از گذشته است. امیدواریم سردبیر جدیدِ سنگ پا و گروهِ جدیدی که تحریریه را اداره می‌کنند، بتوانند نظر شما را جلب کنند.</p><p style="text-align: center;"><a href="covers.jpg"><img src="http://www.fileden.com/files/2008/12/14/2223340/num16/covers.jpg" width="409" border="1" height="583"></a><br><a href="http://sangepa.mihanblog.com/Post-189.ASPX">15 شماره منتشر کردیم؛ خدا را شکر!</a></p><!--end--> text/html 2008-07-18T17:20:01+01:00 sangepa.mihanblog.com فرید ذاكری فکر کنم بهترین انتخاب را انجام دادند http://sangepa.mihanblog.com/post/206 <!--start--><p class="t2">مصاحبه با بهزاد بیلخانی؛ تکواندوکار نوجوان<br>درباره‌ی تکواندو و مسابقاتِ انتخابیِ المپیک</p><p class="a">مجید یوسفی</p><hr size="1"><div class="l"><div class="top-l"><p>بیوگرافی</p></div><!--/top-l--><p>● مدال طلای جام فجر ـ 85<br>● مدال برنز مسابقات 4 وزن المپیک کره جنوبی ـ 85<br>● مدال طلای آسیای مسابقات اردن ـ 86<br>● مدال نقره تورنمنت بحرین ـ 86<br>● مدال طلای مسابقات جهانی<br>● کسب عنوان فنی‌ترین بازیکن جهان ـ 87</p></div><!--/l--><br><p><b>● تکواندو را از چه سالی شروع کردی و به چه دلیل آن را به صورت حرفه‌ای ادامه دادی؟<br></b>تکواندو را از سال 75 شروع کردم و علت اصلی حضورم به عنوان یک تکواندوکار و علت اصلی تکواندوکارشدنم برادرم بود.</p><br><p><b>● یعنی برادرت در شما استعدادی دید که پیشنهاد حضور در ورزش‌های رزمی را داد یا همین‌طوری گفت؟</b><br>نه برادرم خودش رزمی‌کار بوده و بنا به دلایلی که خودشون نتوانستند ادامه بدهند، خیلی دوست داشتند که من راه‌شون را ادامه بدهم که خدا را شکر تا حالا یک مقداری جواب کمک‌هاشون را دادم.</p><br><p><b>● سخت‌ترین مسابقه یا حساس‌ترین مسابقه‌ای که داشتی چی بوده؟</b><br>سخت‌ترین مسابقه‌ی من از 4 سال پیش که بصورت حرفه‌ای شروع کردم، حساس‌ترینش برای انتخابی مسابقات جهانی ویتنام بوده که 2 سال پیش اتفاق افتاد. با سید محمد رفیعی بازی داشتم و متاسفانه با اختلاف کمی و نتیجه خیلی نزدیک نتیجه را واگذار کردم که آن خاطره خیلی برایم تلخ بود.</p><br><p><b>● با این که تکواندو جزء مقام‌آور‌ترین ورزش‌های ایران است، امّا به نظرت در سطح جهانی آینده‌دار است یا نه؟ (مثل کره جنوبی که جزء سردمداران تکواندو جهان است.)</b><br>ببینید تکواندوی ایران هر ساله رشد چشمگیری داشته است؛ به نحوی که امسال قهرمان آسیا در رده سنی بزرگسالان شدیم و بعد از 36 سال این رتبه را تثبیت کردیم و برای چهارمین بار در سطح جهانی و مسابقات نوجوانان به مقام نایب قهرمانی رسیدیم و فکر می‌کنم دلیل قهرمانی بزرگسالان استفاده از هوگوهای الکتریکی در مسابقات بود که داوران نتوانستند حق‌خوری بکنند که باز بتوانند کره‌ای‌ها رو قهرمان بکنند… در مسابقات نوجوانان، قهرمانی ما دور از دسترس نبود… ولی با ناداوری‌هایی که کره‌ای‌ها هم در آن دست داشتند، متأسفانه قهرمان نشدیم.</p><br><p><b>● وضعیت حقوقیت چطوره؟</b><br>ما حقوق‌هایی را که می‌گیریم، فقط برمی‌گرده به باشگاه‌ها و قراردادهایی که می‌بندیم.</p><br><p><b>● یعنی تیم ملی بهت حقوق نمی‌ده؟</b><br>نه متأسفانه از تیم ملی حقوقی دریافت نمی‌کنم؛ ولی چون نوجوانان هستیم اینطوری‌یه و تیم بزرگسالان حقوق میگیره.</p><br><p><b>● نظرت راجع به این موضوع چیه که با این که ورزش‌های انفرادی نسبت به ورزش‌های گروهی مقامهای بیشتری داشته، امّا باز هم حقوق ورزش‌های گروهی خیلی بیشتر از انفرادی است؟<br></b>به هر حال ورزش‌های گروهی مثل فوتبال، اقتصادی شده و سرمایه‌گذاری در آن زیاد شده و چون برای ورزش‌های انفرادی تبلیغاتی نمیشه، خوب اصولاً هم حقوق‌ها کمه.</p><br><p><b>● خوب چرا نباید گرایش به ورزش‌های انفرادی پیدا کنیم، وقتی می‌دانیم که این ورزش‌ها آینده داره؟</b><br>خوب این برمی‌گردد به مسئولین و من نمی‌توانم نظر بدهم و فقط امیدوارم به این ورزش‌ها اهمیت بیشتری داده بشود.</p><br><p><b>● با توجه به آمادگی بازیکنان، انتخاب رضا نادریان و هادی ساعی به نظرت چطور بوده؟</b><br>ببینید اینها تمرین زیاد کرده بودند و خدائیش هم نشان دادند که بهترین‌اند و این نظر کادر فنی بود. فکر کنم بهترین انتخاب را انجام دادند. کادر فنی هیچ‌وقت خودش رو زیر سؤال نمی‌بره که حق کسی ضایع بشه.</p><br><p><b>● ولی در جنجال‌های بوجودآمده می‌گفتند که انتخاب این 2 نفر درست نبوده و انتخاب رقیب رضا نادریان بهتر بوده؟</b><br>ببینید این هم نظر کادر فنی بوده و در مسابقات هم رضا برتری خودش رو نسبت به حریف‌ش نشان داده. به هر حال فرقی نمی کند ما مدال می خواهیم و اینها هم 2 تا ایرانی مدال اور هستند.</p><br><p><b>● با این که مسئولین انتخابی المپیک با خاطره تلخ حضور علیرضا دبیر در وزن بالاتر خودش بودند که به ناکامی منجر شد، چرا هادی ساعی را انتخاب کردند؟ با این که می‌دانستند در وزن بالاتری فعالیت می‌کند و ممکن است آن خاطره تلخ دوباره تکرار شود و یکی از آن 2 سهمیه بسوزد؟</b><br>ببینید آقای دبیر با انتخاب کادر فنی انتخاب شدند، اما آقای ساعی هم در لیگ و هم در مسابقات خودش رو در این وزن تثبیت کرده.</p><br><p><b>● با وجود این که 2 سهمیه در مسابقات جهانی داریم و سطح آمادگی بازیکنان‌مان و مسابقات جهانی به نظرت به عنوان پیش‌بینی این بازیکنان چطور عمل می‌کنند؟</b><br>با آمادگی و انگیزه‌ای که اینها دارند و اینکه آقای نادریان چون جوان است با انگیزه است و آقای ساعی هم باتجربه هستند، می‌توانند خوشرنگ‌ترین مدال را برای کشورمان به ارمغان بیاورند.</p><br><p><b>● چرا کسی که سهمیه را می‌گیرد و کسی که به المپیک می‌رود متفاوت است؟ این ناحقی نیست؟</b><br>ببینید. یک تمایزی بین کسی که سهمیه را گرفته و کسی که نگرفته، وجود دارد و امتیازاتی داده می‌شود که در مسابقات انتخابی لحاظ می‌شود.</p><br><p><b>● خودت چه مسابقاتی در پیش داری؟</b><br>لیگ و انتخابی تیم ملی امید و بزرگسالان برای مسابقات جهانی.</p><br><p><b>● حرف آخر…</b><br>تشکر از مربی عزیزم که حق پدری بر گردنم دارند و مادرم که در همه لحظه‌ها، مصدومیت‌ها و… کمکم کردند و برادرانم که مشوقم بودند.</p><!--end--> text/html 2008-07-18T17:18:04+01:00 sangepa.mihanblog.com فرید ذاكری اونی که همش زرنگه http://sangepa.mihanblog.com/post/205 <!--start--><p class="t2">داستانِ کوتاهی برایِ بچه‌هایِ زرنگ</p><p class="a">رضا مرادی‌نژاد</p><hr size="1"><div class="l"><div class="top-l"><p>هشدار</p></div><!--/top-l--><p>اگر صفحه را همین‌طوری پایین ببرید و پایانِ قصه را ببینید، این امکان وجود دارد که داستان برای‌تان لوث شود. لطفاً اگر قصدِ خواندنِ این داستانک را دارید، از ابتدایِ آن شروع به خواندن کنید.</p></div><!--/l--><p><br>پسر زرنگ رفت توی اتاقش، در را بست، روی تخت‌ش نشست و بغض کرد.<br>&nbsp;</p><p>مادر: <b>بچه‌ام دلش گرفته، باید یک روز برنامه بگذاریم و ببریم‌ش گردش.<br></b>پدر: <b>نه خانم، من می‌دانم چه شده است. می‌خواهد کلاس کنکور ثبت نام کند.<br>&nbsp;</b></p><p>مادر: <b>نه آقا جان! خیلی وقته که از من می‌خواهد برایش موبایل بگیرم. به خاطر این ناراحت است.<br></b>پدر: <b>نخیر خانم من! شاید مسأله عاطفی است. به هر حال ما هر دو مرد هستیم، هر دو یک حس داریم.<br></b>و در حالی که چشمان‌ش برق می‌زد گفت: <b>غلط نکنم پسرم عاشق شده.</b></p><p><br>مادر: <b>غلط کرده. مگر وقتی تو عاشق شدی چه گلی به سر من زدی که حالا این بخواهد به سر دختر مردم بزند؟ این چند وقته کباب نخورده، زده به کله‌اش.</b><br>پدر که اساساً شور و شوق‌ش از نُطفه خفه شده بود، گفت: <b>نه اصلاً این مسائل مطرح نیست. چند وقت است که به من می‌گوید دندان عقل‌ش اذیت‌ش می‌کند. چون دندان‌پزشکی نرفتیم، ناراحت است.</b></p><p><br>مادر: <b>ای بابا تو هم دلت خوش است. اگر عقل داشت که عاشق نمی‌شد. حالا دندان عقل‌ش هم درد می‌گیرد برای من.<br></b>پدر: <b>دست شما درد نکند دیگر. یعنی ما عقل نداشتیم که آمدیم شما را گرفتیم.</b></p><p><br>مادر: <b>الآن که وقت این بحث‌ها نیست. هر چه باشد، حالِ پسرمان خیلی بد است.</b><br>پدر: <b>آره. هر چه باشد، حالِ پسرمان خیلی بد است.</b></p><p><br>فردای آن روز پسر زرنگ با پدر و مادرش به گردش رفت و آنجا کباب خورد. در راه برگشت، به کلاس کنکور رفت و در همه‌ی کلاس‌های آن ثبت نام کرد. به دندان‌پزشکی رفت و دندان عقل‌ش را کشید. موبایل خرید و در حضور پدر و مادرش با دختر موردعلاقه‌اش صحبت کرد. و در آخر رفت توی اتاقش، در را بست، روی تخت نشست و بغض کرد.</p><!--end--> text/html 2008-07-18T17:16:31+01:00 sangepa.mihanblog.com فرید ذاكری تو می‌شستی تمام کهنه ها را http://sangepa.mihanblog.com/post/204 <!--start--><p class="t2">به مناسبت روز مادر</p><p class="a">مهدی کرمی</p><hr size="1"><div class="l" style="width: 100%;"><p style="text-align: center;">به مادرتان تبریک بگویید روز پدر را. و به پدرتان روز مادر را تبریک بگویید.</p></div><!--/l--><br><p align="center"><img src="http://www.fileden.com/files/2008/12/14/2223340/num16/bg-m1.gif" width="150" align="left" border="0" height="198" hspace="0"></p><p align="center">رسیده باز روز مادر و ما<br>به مامان جان خود گوییم تبریک<br>برایش میخریم از پول بابا<br>النگو و لباس و گاز پیک نیک<br>&nbsp;</p><p align="center">تو ای مامان خوب و نازنینم<br>عجب زجری برای ما کشیدی!<br>چقد آدامس و شانسی و لواشک<br>برای شادی ماها خریدی<br>&nbsp;</p><p align="center">از آن روزی که من قنداق بودم<br>تو با من کرده ای لطف و مدارا<br>چو خندان مینمودم خویش ویران<br>تو می شستی تمام کهنه ها را !!!<br>&nbsp;</p><p align="center"><img src="http://www.fileden.com/files/2008/12/14/2223340/num16/day-for-mothers.jpg" width="204" align="left" border="1" height="259" hspace="0">بگو مادر از آن پستانک زرد<br>همان پستانک با طعم شلغم<br>که هر باری دهان را باز کردم<br>به زور آنرا چپاندی توی حلقم!<br>&nbsp;</p><p align="center">برای وقت خوابم قصه گفتی<br>ز ظلم عمه ها و زن عمو ها<br>و مظلومیت خود در میانِ<br>فک و فامیل نالوطی بابا<br>&nbsp;</p><p align="center">الا ای مادر خوب و قشنگم<br>کتکهای تورا در یاد دارم<br>هنوز از روزهای خوب قبلا<br>هزاران ناله و فریاد دارم<br>&nbsp;</p><p align="center">نرنجی مادر از شوخی بنده<br>به رویم ناله و نفرین نبندی<br>برای من گرامی و عزیزی<br>من اینها را سرودم تا بخندی!!!</p><!--end--> text/html 2008-07-18T17:13:25+01:00 sangepa.mihanblog.com فرید ذاكری آفتاب http://sangepa.mihanblog.com/post/203 <!--start--><p class="t2">داستانک</p><p class="a">رضا مرادی‌نژاد</p><hr size="1"><div class="l"><div class="top-l"><p>هشدار</p></div><!--/top-l--><p>اگر صفحه را همین‌طوری پایین ببرید و پایانِ قصه را ببینید، این امکان وجود دارد که داستان برای‌تان لوث شود. لطفاً اگر قصدِ خواندنِ این داستانک را دارید، از ابتدایِ آن شروع به خواندن کنید.</p></div><!--/l--><p><br>اومده بودم به پشت بوم. امروز کار را تموم می‌کردم. پانزده سال بود که داشتم از عشق‌ش می‌سوختم. «<b>آخه تا کی باید توی عشقت بسوزم آفتاب؟!</b>»</p><p><br>به دور و بر نگاه کردم. اصغر آمده بود توی حیاط و تا مرا دید فریاد زد: «<b>بابا! بابا! آقارضا رفته اون بالا. تو رو خدا عجله کنید. تا چند لحظه دیگه اتفاق می‌افته.</b>»<br>&nbsp;</p><p>از اون بالا سرش داد زدم: «<b>بچه، تو به کار من چی‌کار داری؟ برو مردم رو الکی اینجا جمع نکن.</b>»</p><p><br>اصغر گفت: «<b>یعنی چی؟ الکی چیه؟ اتفاق به این مهمی؛ همه باید ببینن.</b>»<br>&nbsp;</p><p>پدر و مادر اصغر هم آمدند و به بالا نگاه کردند. محسن، پدر اصغر، داد زد: «<b>دیونه جون! این چه کاری‌یه که داری می‌کنی؟ میگم دیونه‌ای، بگو: نه. می‌دونی این کار چقدر خطرناکه؟</b>»<br>&nbsp;</p><p>من جواب دادم: «<b>محسن جون. من نوکرتم، امّا من رو درک کن. من پانزده سال به پاش سوختم. دیونه شدم. امّا انتظار کشیدم. امّا امروز برای من آخر خطّه. ببین من عاشقش‌ام. پانزده سال زجر کشیدم. دیگه بسه. بذار خودم رو خلاص کنم.</b>»<br>&nbsp;</p><p>صغری خانم و مهری خانم، علی آقا و احمد آقا هم دسته‌جمعی با خانواده‌هاشون اومده بودن پایین. شور و غوغایی به‌پا شده بود.<br>&nbsp;</p><p>مهری خانم همراه با یک جیغ بلند گفت: «<b>وای خدا. من این رو مثل پسر خودم دوست دارم. نذارین این بلا را سر خودش بیاره.</b>» و بیچاره در جا غش کرد.</p><p><br>علی آقا گفت: «<b>این آفتاب لعنتی رو ول کن دیگه. ببین چه بلایی سر این پیرزن آوردی. این همه موقعیتِ بهتر.</b>»</p><p><br>داشتم دیونه می‌شدم. به آفتابِ من بی‌احترامی شده بود. عربده زدم: «<b>هیشکی حق نداره به آفتابِ من بالاتر از گل بگه. از یازده سالگی که فهمیدم دور و برم چه خبره تا الان پانزده ساله که عاشقش‌ام. آفتاب مالِ خودِ خودمه. شما هم حق ندارین حتی به‌ش نگاه کنین. ببین مُحسن چه بلبشویی راه انداختی ها. همه‌ی شما بدونین، امروز برای من روز آخره؛ امروز کار را تموم می‌کنم و به هیچ‌وجه کوتاه نمی‌یام.</b>»</p><p><br>نیلوفر، دختر حمیدخان که تازه با هشت خانواده‌ی دیگه اومده بودن پایین گفت: «<b>آقا رضا، همه‌ی ما اینجا دور هم جمع هستیم. چرا می‌خوای از ما دوری کنی؟ ما که با هم خیلی خوبیم، چرا همیشه ما را تنها می‌ذارین؟ بیاین پایین. این هم یک حادثه است که می‌گذره.</b>»</p><p><br>من گفتم: «<b>آره نیلوفر جان! این هم یک حادثه است که می‌گذره. امّا من می‌خوام جاودانه‌اش کنم. برای همیشه، واسه همینه که الآن اینجام. می‌خوام این عذاب طولانی را تموم کنم.</b>»</p><p><br>دیگر وقتی باقی نمونده بود. باید کار را تموم می‌کردم. رفتم روی لبه‌ی پشت بام ایستادم. و شروع شد.</p><p><br>بالاخره عذابم تموم شد. تا چند لحظه‌ی دیگر من این حادثه را جاودانه کرده بودم و عشق پاک‌م نسبت به آفتاب را به همه ثابت می‌کردم. حس کردم بعد از پانزده سال از زندان آزاد شدم؛ بند بند وجودم حس آزادی می‌کرد. همه‌ی همسایه‌ها یا روشون رو برگردوندن و یا عینک‌شان را به چشم زدند.</p><p><br>دیلینگ… دیلینگ… دیلینگ… دیلینگ…</p><p><br>- <b>الو سلام فرشته جان.</b><br>- <b>تموم نشد؟</b><br>- <b>هنوز نه عزیزم. این آفتاب‌گرفتگیِ کلی‌یه، واسه همین یه کم طول می‌کشه. از کلّش که فیلمبرداری کردم میام.</b><br>- <b>به هر حال نهار حاضره، تموم شد بیا.</b><br>- <b>چشم خانمی.</b></p><p><br>آفتاب‌گرفتگی تموم شد؛ وسایلم را جمع کردم و رفتم که نهار بخورم. صدای فریادهای محسن می‌آمد که: «<b>دیوانه، فردا که کور بشی می‌فهمی من چی می‌گفتم.</b>»</p><!--end--> text/html 2008-07-18T17:11:44+01:00 sangepa.mihanblog.com فرید ذاكری صبحانه‌ی بدمزه‌ی تلویزیون http://sangepa.mihanblog.com/post/202 <!--start--><p class="t2">گاهی آدم دلش «مردم ایران سلام» می‌خواهد بدجور...</p><p class="a">فرید ذاکری</p><hr size="1"><div class="l"><div class="top-l"><p>چشمان باز، بسته</p></div><!--/top-l--><p>«روزنگار» تمام شد. اینجا خبرنامه است. بخشِ «چشمان باز، بسته». درسته که اسم‌ش عوض شده، ولی نگاه‌مون هنوز همون نگاهه. سعی کردیم متنوع‌تر باشیم. چه به لحاظ سوژه و چه از نظر پرداختِ آن. سعی کردیم همان «نکته‌سنجی» را حفظ کنیم و به‌ش، سُسِ «نگاهِ دلسوزانه» و «نظرگاهِ ریشه‌یاب» اضافه کنیم. همچنین سعی کردیم به سوتی‌گرفتن‌های‌مان، عُمق ببخشیم و از سطحی‌نگری در پرداخت، پرهیز کنیم. و اینجا مخلوطی از «روزنگار» و «خبر تحلیل» و «طنز آماده» را تقدیم‌تان کنیم. امیدوارم به‌مان خوش بگذرد؛ توی این یک صفحه‌ای که با هم هستیم.</p></div><!--/l--><p class="t"><font size="3">مرکز همیشگی خلیج فارس</font></p><p><img src="http://www.fileden.com/files/2008/12/14/2223340/num16/sekke.jpg" style="margin-right: 5px;" width="196" align="left" border="1" height="146" hspace="0">«آن روی سکه»، یکی از همان دسته برنامه‌های سطحی‌ای است که از گروهِ کودک و نوجوانِ شبکه‌ی دو سیما انتظار داریم. مجری‌ش که همه‌ش سعی دارد صدایش را کلفت کند و ادای کسی را دربیاورد که خودش با تقلید از دیگران، کارش را شروع کرده. به چند اظهارنظر او در تنها یکی از قسمت‌های این برنامه توجه کنید: «<b>هیجانِ مسابقه از من. طراوتِ نوجوونی از شما. روی هم می‌شود: «آن روی سکه»!</b>». او بزرگترین گاف‌ش را در همین برنامه داده است. آن‌جایی که یکی از 2 مانیتور می‌خواهد شرکت‌کنندگان مسابقه را نشان دهد که از جنوب به برنامه متصل شده‌اند: «<b>می‌خواهیم بریم مرکز همیشگیِ خلیج فارس!</b>» می‌ترسم از فرطِ اَدادرآوردن، ایشان حرف‌زدنِ خودش را نیز فراموش کند.</p><hr size="1" color="#bfbfff"><p class="t"><font size="3">نیاز به مادر</font></p><p><img src="http://www.fileden.com/files/2008/12/14/2223340/num16/rooz_az_no.jpg" style="margin-right: 5px;" width="196" align="left" border="1" height="129" hspace="0">برنامه‌ی «روز از نو» مدّتی است که به‌جای «مردم ایران سلام» پخش می‌شود و ترکیبی است از همین برنامه و «دو قدم مانده به صبح» و دیگر برنامه‌های ترکیبیِ سال‌های اخیر. پس تکلیف‌ش از همین حالا روشن است. به یکی از پاراگراف‌های خسروی، (وقتی نوبت او می‌شود برای حرف‌زدن، میزانِ حرف‌ش کمتر از یک پاراگرافِ رمان‌های دهه‌ی شصت نیست.) مجری این برنامه که درحالِ گفتگو با هاشمی معاونِ رئیس‌جمهور بوده توجه کنید و جوابِ هاشمی به او. [سه‌شنبه، 21 خرداد 87]</p><p>&nbsp;</p><p>● <b>خسروی:</b> من واقعاً خوشحالم که محیط زیستِ ما... من زمانی که خانم معصومه ابتکار منصوب شدن، گفتم: محیط زیست ما نیاز به مادر داره. و زمانی که دکتر احمدی‌نژاد باز هم یک خانم رو به این سمت انتخاب کردن، گفتم: آفرین. برای اینکه محیط زیست ما به مادر نیاز داره و شما به عنوان یه مادر می‌گید که باید روش زندگی‌مون رو عوض کنیم...<br><b>هاشمی:</b> باید عوض کنیم. تمام خواهرها و برادرهای من باید راه و روش زندگی‌شون رو...!</p><p>در همین برنامه محمدعلی نجفی را می‌آورند و خسروی می‌پرسد: «<b>دو طرفِ تساوی چی باید باشه؟</b>» و جواب می‌شنود: «<b>خواست مردم = تلاش دولت. هر چقدر مساوی باشه، بهتره. و هر چقدر به سمتِ نامساوی‌شدن پیش بره...</b>»</p><hr size="1" color="#bfbfff"><p class="t"><font size="3">بله</font></p><p>احمد طوسی مهمانِ برنامه‌ی «90» است. گزارشی دارد پخش می‌شود درباره‌ی «صنعت نفت». خبرنگاری با یکی از مسئولین تیم گفتگو کرده. او می‌گوید: «<b>همه می‌گویند تقصیر آقای قاسم‌پور هست. آقای قاسم‌پور هم محدودیت‌هایی داشتند برای بستن تیم... متوجه عرض‌م می‌شید؟</b>» و خبرنگار می‌گوید: «<b>بله.</b>» اتفاقاً اشکالِ کار همین است. دیگر حتی جواد خیابانی هم می‌داند که وقتی دارد با یکی مصاحبه می‌کند و طرف می‌گوید: «آقای قاسم‌پور هم محدودیت‌هایی داشتند برای بستن تیم»، باید بپرسد: «چه محدودیت‌هایی؟» نه اینکه بگوید: «بله» و میکروفون هنوز جلوی دهانِ طرف باشد و به حرف‌های‌ش ادامه بدهد. اشکالِ کار همین است اتفاقاً.</p><hr size="1" color="#bfbfff"><p class="t"><font size="3">که کسی برای دست‌زدن نباشه</font></p><p>مثلِ اینکه این‌بار، خیلی صحبت از گروه کودک و نوجوانِ شبکه‌های مختلف زیاد داریم. خاله را که می‌شناسید؟ بابا همانی که می‌آید و برنامه اجرا می‌کند برای خواهرزاده‌های چندمیلیونی‌ش... فقط کانال 3 و 4 از وجودش بی‌بهره هستند و تقریباً به جز این‌ها، هر کانالی برای خودش یک خاله و یک عمو دارد. اینکه دایی و عمه‌ی بچاره چه گناهی کردند، که صنف‌شان نماینده‌ای برای این شبکه‌ها نفرستاده، موضوعِ بحثِ ما نیست. ما طبقِ معمول یک دُرفشانی‌ای از این خاله‌ها شنیده‌ایم و می‌خواهیم بکوبیم توی سر نویسندگانِ نداشته‌ی این برنامه‌ها.</p><p>● شبکه‌ی یک، درست روزی که شبکه‌ی دو، رئیس طرح امنیت اخلاقی را آورده بود؛ موضوع برنامه: صنایع دستی.<br>یکی از بچه‌ها به صنعتِ دستی‌ای، دست زده و واکنشِ خاله را برانگیخته. توجیه‌ش هم این است: «<b>آخه خوشگل بود خاله!</b>» و خاله هم حاضرجوابی می‌کند: «<b>آدم به هر چیزی که خوشگله که نباید دست بزنه!</b>» بچه هم متنبه می‌شود و می‌گوید: «<b>شما هم لطف کنید این چیزهای خوشگل رو دم دست ما نذارید، تا ما به‌شون دست نزنیم.</b>»<br>امروز صبح در «روز از نو» رئیس طرحِ «امنیتِ اخلاقی» رو آورده بودند. فلسفه‌ی این طرحِ عظیم رو که چند سالی هست در جامعه کلّی برای خودش خبرساز شده، حالا فهمیدم...</p><hr size="1" color="#bfbfff"><p class="t"><font size="3">صبح عالی همه بخیر باشه</font></p><p>میلانیِ «ایران بهشتی دیگر» سفرهای استانی‌ش را تعطیل کرده و مجری ورژنِ جدیدِ «صبح بخیر ایران» شده. لهجه‌ی غلیظ میلانی و اغراق در استفاده از حروف در نگاه اول جلبِ توجه می‌کند. نکته‌ی دیگر کارشناسِ ورزشیِ این برنامه است که خیلی ادبی خبرهای ورزشی را می‌خواند. و البته در آغاز می‌گوید: «<b>صبحِ عالیِ همه‌ی بینندگانِ عزیز بخیر!</b>» از سیدرضا شکراللهیِ <a href="http://www.khabgard.com/">خوابگرد</a>، می‌خواهیم مثل همیشه پیِ بیداریِ فرهنگی هموطن‌هامان بگردد و این جمله را برای‌مان معنا کند.</p><hr size="1" color="#bfbfff"><p class="t"><font size="3">ارجاعِ غریب</font></p><p><font size="3">نصفِ شبی رادیوی گوشی را روشن کرده بودم که آقایی یک ضرب‌المثل به خوردم داد که خودش می‌گفت بلژیکی است: «<b>کسی که یک عدد سیب می‌خورد، نانِ پزشک را آجر می‌کند</b>». که یا خودش یا ترجمه‌اش ارجاعی به ضرب‌المثلِ شیرینِ فارسیِ « نانِ کسی را آجرکردن » دارد.</font></p><hr size="1" color="#bfbfff"><p class="t"><font size="3"><font size="3">صبح جمعه با شما</font></font></p><p><font size="3">برای اولین بار بعد از مدّت‌ها، صبح جمعه بیدار بودم. تمام شب را نخوابیدم تا بتوانم صبح جمعه را ببینم. آخه همیشه جمعه صبح‌ها خواب بودم و تا بعدازظهرش هم بیدار نمی‌شدم. این است نتایجِ تلویزیونیِ این بیدارماندن:</font></p><p><font size="3">● برنامه‌ی «صبح و نشاط» لحظات طنز و مفرحی را صبح جمعه‌ای برای‌مان تدارک دیده بود. مسابقه‌ی پیاده‌روی در رشت گیلان برگزار می‌شد و خانواده‌های مختلف و غیور می‌آمدند تا با گزارشگرانِ برنامه مصاحبه‌ی اختصاصی بکنند. به گمانم خودشان هم نمی‌فهمیدند چه می‌گفتند؛ از بس که لغاتِ ثغیل و سنگین برای درک و هضم به کار می‌بردند. بی‌ربط و باربط. مربوط و نامربوط. داستانی شده بود واسه‌ی خودش. یک خواننده‌ی گیله‌مرد را هم آوره بودند که بیچاره از بس به صدای خودش بی‌اعتماد و بی‌علاقه بود، ترانه‌ی مزخرفی که می‌خواند را با صدای کامپیوتری و ویرایش‌شده به شکلِ فجیه تقدیم‌مان می‌کرد! شعرش را ببینید:</font></p><p><font size="3">اقیانوسی ز مردم/ مرد و زن در تکاپو/ این یک پیری به همراه/ آن یک طفلی در آغوش<br>صبح از نو، حرکت از نو/ کار از نو، برکت از نو/ روز آمد، روزی از نو/ روز از نو، روزی از نو</font></p><p><font size="3">● شبکه‌ی قرآن را هم امتحان کردم. البته از طریقِ شبکه‌ی 4. مسابقه‌ای داشت به نام «سفر قرآنی» که در آن مردی را انداخته بودند روی آب و خانم‌ش می‌بایست تیراندازی کند و اگر خوب نمی‌زد، شوهرش می‌بایست بیشتر برود داخل آب. خانم، چادر به سر داشت. دیده‌اید که چادری‌ها برای اینکه چادرشان نیفتد، با دهانِ خود گوشه‌اش را گاز می‌گیرند و نگاه می‌دارند. این خانم هم برای اینکه با دو دست‌ش تیراندازی کند مجبور شد همین‌کار را انجام دهد. اوضاعِ خیلی قاراش‌میشی شده بود... .</font></p><font size="3"><img src="http://www.fileden.com/files/2008/12/14/2223340/num16/ghaziyani.jpg" width="409" border="1" height="235"></font><p><font size="3">● برنامه‌ی «دورخیز» را هم از شبکه‌ی دو دیدم. برنامه‌ای که ادعا دارد می‌خواهد میانِ ورزش و سایر ابعادِ زندگی، ارتباط برقرار کند. مثلاً ورزش و هنر، ورزش و روان‌شناسی، ورزش و زندگی و... . <b>هنگامه قاضیانی</b> آمده بود توی آن. خُب به سلامتی. صحبت شد از اینکه چرا باشگاه‌های ورزشی بانوان صبح‌هاست و مثلاً عصرها نیست؟ مجری صحبت کرد از اینکه هنگامه قاضیانی «بانوی شجاع» است؛ چون بازی درمقابلِ آقای عزت‌الله انتظامی کار هر کسی نیست. و اینکه قاضیانی در «به همین سادگی» ورزش هم می‌کند. اینکه «به همین سادگی» در جشنواره‌ی مسکو جایزه گرفته. و خیلی چیزهای دیگر.</font></p><p><font size="3">نکته‌ی بامزه امّا این بود که هر سه مجریِ برنامه برای اجرای این بخش در تکاپو بودند و هِی وسطِ صحبت‌های هم می‌پریدند و خلاصه جوگیر شده بودند! گاهی سه نفری با هم حرف می‌زدند و این وسط، تنها قاضیانی بود که می‌توانست لب به سخن باز کند و بقیه را ساکت کند! به همین سادگی.</font></p><hr size="1" color="#bfbfff"><p class="t"><font size="3"><font size="3">روزگار غریبی است...</font></font></p><p><font size="3">روزی که کیانوش عیاری مهمان فریدون جیرانی در برنامه‌ی «<b>دو قدم مانده به صبح</b>» بود، حسابی شوکه‌مان کرد. آن‌جایی که گفت: «<b>نه متأسفانه.</b>» معمولاً کمتر کسی است که با شنیدنِ چنین جمله‌ای شوکه شود؛ امّا اگر بدانید این جمله در پاسخ به چه سؤالی ادا شده، مطمئناً شما هم شگفت‌زده خواهید شد: «<b>متن همه‌ی قسمت‌ها رو از قبل آماده می‌کردید دیگه؟</b>»</font></p><p><font size="3">امّا چه‌کسی می‌تواند باور کند، سریالی که از همه لحاظ (کارگردانی، بازی، تصویر، صدا، موسیقی و حتّی تیتراژ) بهترین سریالِ سال‌های اخیر است، بدونِ متن ضبط شده. که همه‌چیزش همان لحظه شکل گرفته. کیانوش عیاری می‌گوید: «<b>همه‌چیز توی ذهنِ من بود!</b>» چه‌طور می‌توان باور کرد که متنِ سریالِ «روزگار قریب» به جای کاغذ A4 توی ذهنِ عیاری به ثبت رسیده؟</font></p><p><font size="3">آیا این حقّه‌ی عیاری است؟ عیاری‌ای که می‌گوید: «<b>من اجازه نمی‌دهم یک پرنده بدون اجازه‌ی من وارد کادر و فضای فیلمم بشود، بعد بازیگر بخواهد بداهه بگوید؟</b>» چگونه این همه ساعت تصویر را بدونِ هیچ متن یا نوشته‌ای فقط با اتّکا به ذهنِ خود به ثبت رسانده است؟</font></p><font size="3"><img src="http://www.fileden.com/files/2008/12/14/2223340/num16/ayyari.jpg" width="409" border="1" height="255"></font><p><font size="3">در این برنامه، همچنین 3 دقیقه از فیلم «بیدار شو آرزو» به اکران تلویزیونی درآمد [!] و بخش‌هایی از پشت‌صحنه‌ی سریالِ «روزگار قریب» پخش شد. آن‌جایی که پیرمردی از میان سیاهی‌لشکرهای فیلم [اصلاً مگر دلیل موفقیتِ فیلم، همین بازیگرانِ بی‌تجربه و غیرحرفه‌ای نیستند که با دقّتِ تمام روی‌شان کار شده؟] خندید. در صحنه‌ای که نباید می‌خندید و عیّاری گفت: «<b>بزرگتر از همه‌تون داره از همین حالا می‌خنده! نیگا کنین! دیگه از کوچیکترها چه انتظاری میشه داشت؟!</b>»</font></p><p><font size="3">عیاری یک بار دیگر هم ما را شگفت‌زده کرد. آن‌جایی که گفت در برخی صحنه‌های فیلم از جلوه‌های رایانه‌ای استفاده کرده. بدونِ اینکه ما بفهمیم! مثلاً به‌خاطر اینکه موقعِ فیلم‌برداریِ یکی از فلاش‌بک‌ها، یک شیء در صحنه بوده، ولی بعداً و هنگام فیلم‌برداری در زمانِ حال، به این نتیجه رسیده که اگر شی‌ءِ دیگری در آن صحنه می‌بود، بهتر می‌شد. و آن را جلوی کامپیوتر تغییر داده! نداشتنِ متن، همین دردسرها را دارد دیگر… چون هیچ‌چیز از قبل مشخّص نیست. همه‌چیز توی ذهنِ کارگردان ذخیره شده.</font></p><p><font size="3">عیاری در ابتدای برنامه از قربانی‌شدنِ دو فیلم «سفره‌ی ایرانی» و «بیدار شو آرزو» گفت و گفت: «<b>این دو فیلم قربانی روزگار قریب شدند…</b>» او البته درباره‌ی اکران‌شان هم گفت: «<b>سفره‌ی ایرانی اکرانِ محدودی خواهد داشت</b>»، «<b>علاقه‌ای به اکرانِ بیدار شو آرزو ندارم؛ چون فکر می‌کنم ریش‌کردنِ دلِ مخاطب، کار مذمومی است</b>». او البته نگفت که پس اصلاً برای چه این فیلم را ساخته! احتمالاً آن را برای پخش 3 دقیقه‌ی آن از یک برنامه‌ی تلویزیونی نساخته!</font></p><!--end--> text/html 2008-07-18T17:04:39+01:00 sangepa.mihanblog.com فرید ذاكری یک لقمه نون و کباب http://sangepa.mihanblog.com/post/201 <!--start--><p class="a">بزرگمهر</p><hr size="1"><div class="l"><div class="top-l"><p>سردبیر</p></div><!--/top-l--><p>در این ستونِ جدید می‌خواهیم با نگاهِ طنز به خبرهایِ روز جامعه نگاه کنیم ودر این راه از کمکِ دوست عزیزمان «بزرگمهر» که خواسته همین‌طور صدایش کنیمبهره‌مند خواهیم بود.</p></div><!--/l--><br><p>احمدی نژاد: «<b>در زمینه‌ی مسکن به تصمیمات خوبی رسیده‌ایم.</b>» جام جم <br>بزرگمهر: «<b>به به! به به!</b>»</p><br><p>جام جم: «<b>موافقت سولانا با کلیات بسته پیشنهادی ایران</b>» <br>بزرگمهر: «<b>گویا آقای سولانا از شکل و کاغذکادوی بسته استقبال کردند؛ امّا از قدیم گفته‌اند: باز شود، دیده شود، بلکه پسندیده شود!</b>»</p><br><p>جام جم: «<b>تورم بی‌سابقه در ژاپن</b>» <br>بزرگمهر: «<b>اتفاقاً همین چند وقت پیش، اخبار هم اعلام کرد که مدیران ژاپنی دور شکم کارمندان‌شان را اندازه می‌گیرند و اگر از حد معینی بزرگتر باشد، اخراجشان می‌کنند. همین مسأله گویای این تورم بی‌سابقه هست دیگر!</b>»</p><br><p>احمدی‌مقدم: «<b>مافیای مواد مخدر در خارج از کشور است.</b>» <br>بزرگمهر: «<b>آی قربانِ دهنتان. بالاخره این عرق هم از پیشانی ما پاک شد!</b>»</p><br><p>دایی: «<b>دیگر به اسم‌ها کاری ندارم.</b>» <br>بزرگمهر: «<b>البته این پیشنهاد خود من به آقای دایی بود که به جای سر‌و‌کار‌داشتن با اسم‌ها با نام بازیکنان سر‌و‌کار داشته باشد!</b>»</p><br><p>جام جم: «<b>انتخاب مصطفوی مسکّنی بیش نیست.</b>» <br>بزرگمهر: «<b>البته ایشون از نوع بروفن دوز بالا هستند!</b>»</p><br><p>جام جم: «<b>انفجار، کتیبه‌ی باستانی را تخریب نکرد.</b>» <br>بزرگمهر: «<b>کتیبه که چرکِ کفِ دست است. شانس آوردیم کتیبه‌ی باستانی، آسیبی به انفجار نرساند.</b>»</p><br><p>اعتماد: «<b>تأکید البرادعی بر ضرورت پاسخ به پرسش‌های آژانس</b>» <br>بزرگمهر: «<b>به آقای البرادعی هم با همین لحن گفتیم: «چشم… چشم!!!»</b>»</p><br><p>اعتماد: «<b>آب تهران جیره‌بندی نمی‌شود.</b>» <br>بزرگمهر: «<b>بعله که جیره‌بندی نمی‌شود. برنامه داریم. الکی نیست که!!!</b>»</p><br><p>اعتماد: «<b>آب 1360 مشترک تهرانی قطع می‌شود.</b>» <br>بزرگمهر: «<b>گفتیم که جیره‌بندی در کار نیست.</b>»</p><br><p>لارودی: «<b>تعداد تیم‌های جام آزادگان کم است.</b>» <br>بزرگمهر: «<b>دستور دادیم بیشتر شود.</b>»</p><br><p>جلالی: «<b>باید سه تیم صعود کند.</b>» <br>بزرگمهر: «<b>دستور دادیم صعود کنند.</b>»</p><br><p>میرزایی: «<b>اسکاتلند الگوی خوبی است.</b>» <br>بزرگمهر: «<b>دستور دادیم الگوبرداری شود.</b>»</p><br><p>اقبالی: «<b>تیم‌های بهتر حذف می‌شوند.</b>» <br>بزرگمهر: «<b>دستور دادیم حذف نشوند.</b>»</p><br><p>رئیسی: «<b>الگوی اروپایی نه، برزیلی.</b>» <br>بزرگمهر: «<b>چشم!!!</b>»</p><br><p>جام جم: «<b> «نه» قشنگ‌ترین کلمه‌ی دنیاست.</b>» <br>بزرگمهر: «<b>آی قربونِ آدم چیزفهم!</b>»</p><br><p>ایران: «<b>11 درصد کودکان بهزیستی شرایط فرزندخواندگی دارند.</b>» <br>بزرگمهر: «<b>و این نشان می‌دهد که 89 درصد آنها این شرایط را ندارند.</b>»</p><br><p>البرادعی: «<b>حرکت هسته‌ایِ ایران در مسیر مجاز قرار دارد.</b>» <br>بزرگمهر: «<b>پس شاید مسیر غیرمجاز است!</b>»</p><br><p>سخنگوی دولت: «<b>انحصار خصوصی از انحصار بدتر است.</b>» <br>بزرگمهر: «<b>وای چی گفتی؟ دوباره میگی؟</b>»</p><br><p>آراگونس: «<b>به فینال فکر می‌کنم.</b>» <br>بزرگمهر: «<b>از قدیم هم گفتند آرزو بر جوانان عیب نیست!</b>»</p><br><p>سیلوا: «<b>اسپانیا به این پیروزی تاریخی نیاز داشت.</b>» <br>بزرگمهر: «<b>ولی همین دیروز که داشتم با تاریخ صحبت می‌کردم، هرگونه رابطه‌ای با این پیروزی را تکذیب کرد.</b>»</p><br><p>تونی: «<b>بسیار ناراحتم.</b>» <br>بزرگمهر: «<b>جیگرم سوخت!</b>»</p><br><p>کاسیاس: «<b>بوفون هنوز بهترین است.</b>» <br>بزرگمهر: «<b>نفرمایید تو رو خدا.</b>»</p><br><p>کاناوارو: «<b>حق اسپانیا صعود نبود.</b>» <br>بزرگمهر: «<b>خدای ناکرده منظورت این نیست که حقش سقوط بود؟</b>»</p><br><p>اطلاعات: «<b>هشدار درباره تغییر الگوی مصرف مواد مخدر در معتادان</b>» <br>بزرگمهر: «<b>ای بابا. همون‌جوری که قبلاً می‌کشدید بکشید دیگر. این چه وضع کشیدنه؟</b>»</p><br><p>اطلاعات: «<b>بارش باران زمین‌های تشنه استان اردبیل را سیراب کرد.</b>» <br>بزرگمهر: «<b>و در آن تابش تنهایی ماهیگیران، می‌فشانند فسون از سر گیسوهاشان</b>»</p><br><p>اطلاعات: «<b>بازنشستگان چه می‌گویند؟</b>» <br>بزرگمهر: «<b>یک عده: … و عده دیگر: [...]</b>»</p><br><p>خبر ورزشی: «<b>کاش به تخت معصومی لگد می‌زدی کریمی!</b>» <br>بزرگمهر: «<b>نه. نکن این کارو!</b>»</p><br><p>خبر ورزشی: «<b>تکلیف تیم ملی را با جام جهانی و مردم روشن کنید.</b>» <br>بزرگمهر: «<b>چشم!</b>»</p><br><p>خبر ورزشی: «<b>رفیق، یعنی علی‌آبادی.</b>» <br>بزرگمهر: «<b>آی گفتی.</b>»</p><!--end--> text/html 2008-07-18T16:51:56+01:00 sangepa.mihanblog.com فرید ذاكری کاش دو دو تا، چهار تا نمی‌شد! http://sangepa.mihanblog.com/post/200 <!--start--><p class="t2">نگاهی طنز به مسئله‌ی صرفه‌جویی</p><p class="a">امین تویسرکانی<font color="#000000"> | یک تازه‌وارد</font></p><hr size="1"><img src="http://www.fileden.com/files/2008/12/14/2223340/num16/wc.jpg" width="409" border="1" height="415"><div class="l"><div class="top-l"><p>مقدمه</p></div><!--/top-l--><p>این روزها تمام همّ و غمّ من این است که دو دو تا چهار تا نشود! وای اگر دو دو تا چهار تا شود چه فاجعه‌ای رخ خواهد داد! در راستای اینکه به تازگی کشور عزیزمان در زمستان با کمبود و قطعی گاز روبه‌رو است و در تابستان با کمبود و قطعی آب و برق مواجه است، با یک حساب ساده‌ی دو دو تا چهار تا به راحتی به این نتیجه خواهیم رسید که ان‌شاءالله بزودیِ زود در پائیز، قطعی تلفن را پیش رو خواهیم داشت.</p></div><!--/l--><p>سالبته هنوز اتفاق خاصی نیفتاده . تا حالا از خدمات خمسه حکومت به مردم همیشه در صحنه تنها چهار مورد یعنی آب و برق و گاز و تلفن با مشکل برخورد کرده است! اما از آنجایی که از اوضاع احوال چنین برمی‌آید که قرار است دو دو تا چهار تا شود، عنقریب است که فاجعه‌ی اصلی رخ داده و سیستم فاضلاب شهری نیز در یکی از فصول سال با مشکل مواجه شود!</p><p>بدون شک همگی ما می‌دانیم قطعی فاضلاب یک فاجعه برای نوع بشر است و همین بنده‌ی حقیر حاضرم قید آب و برق و گاز و تلفن را بزنم و از مسئولین عزیز استدعا کنم، از همین الآن آب و برق و گاز و تلفن ما را قطع کنند و تمام بودجه‌ی خود را صرف فاضلاب نمایند! تا مبادا چند روز دیگر به جایی برسیم که یکی از مسئولین خوش‌سیما به تلویزیون آمده و اعلام کند سرانه‌ی مصرف مردم ما از دستشویی و در نتیجه فاضلاب پنج برابر سرانه‌ی جهانی است و دیگر ادامه‌ی وضعیت فعلی امکان‌پذیر نیست و در نتیجه باید در مصرف فاضلاب هم صرفه‌جویی کنیم!</p><p>احتمالاً در چنین حالتی ابتدائاً با قطعی‌های مکرر فاضلاب مواجه خواهیم شد و مثلاً ساعت 7 صبح که با چشمانی خواب‌آلود، خرامان‌خرامان، دربِ دستشویی را باز می‌کنیم با صحنه‌ای فجیع مواجه خواهیم شد! البته مسلماً تنها دلیل این قطعی‌های مکرر فاضلاب، استفاده بی‌رویه‌ی خودِ مردم از دستشویی است. در نتیجه مسئولینِ اداره‌ی فاضلاب با اطلاع‌رسانیِ مناسب می‌توانند به خوبی مشکل این قطعی‌های مکرر را حل کنند.</p><p>ابتدا مسئولین از ملّت تقاضا می‌کنند که در ساعت پیکِ مصرف دستشویی یعنی 7 تا 8 صبح و 10 تا 11 شب، از رفتن به دستشویی جداً خودداری نمایند و قضای حاجت خود را به دیگر ساعات روز موکول کنند!</p><p>ساختن یک انیمیشن تبلیغاتی جهت تشویق مردم به صرفه‌جویی در استفاده از دستشویی نیز دور از انتظار نخواهد بود. انیمیشنی که در آن یک بابافاضلابی، «داداش‌سیا» را ارشاد کرده و «داداش‌سیا» که کاملاً متنبه شده، دیگر هیچ‌وقت تا آخر عمر دستشویی نمی‌رود! در اقدامِ تبلیغاتی بعدی، در حین پخش مستقیم مسابقات فوتبال، گزارشگر محترم مسابقه، هر 10 دقیقه یک بار پس از توضیحی درباره‌ی وضعیت نابسامان فاضلاب کشور، از مردم فهیم و فوتبال‌دوست کشورمان ملتمسانه تقاضا می‌کنند که از جلوی گیرنده‌های خود تکان نخورند و فقط و فقط فکر و ذهن خود را به دیدن این مسابقه‌ی جذاب معطوف کنند و مبادا خیال رفتن به دستشویی به ذهن‌شان خطور کند!</p><p>امّا مطمئنا این صرفه جویی و قطعی‌های مکرر فاضلاب جواب‌گوی مشکلات نخواهد بود و مسئولین محترم راهی جز سهمیه‌بندی فاضلاب نخواهند داشت و ساعت 23 و 59 دقیقه‌ی شبی از شب‌ها اعلام خواهند کرد که از ساعت 24 امشب فاضلاب سهمیه خواهد شد و استفاده از دستشویی فقط با ارائه‌ی کارت فاضلاب میسر خواهد بود.</p><p>البته فقط امیدوارم که سهمیه‌ی استفاده از فاضلاب بیش از 30 بار در ماه باشد و به لطف مسئولین از سهمیه تابستانی و بالاخص نوروزی بی‌بهره نمانیم! البته بر هیچ‌کس پوشیده نیست که تنها مزیت سهمیه‌بندی و استفاده از کارت فاضلاب، صرفه‌جویی نیست. بلکه از مزایای دیگر این طرح مدیریت مصرفِ فاضلاب و دسترسی به بانک اطلاعاتی وسیع و دقیقی از میزان، روز، ساعت، ثانیه و نوع و… استفاده‌ی مردم از فاضلاب خواهد بود! پر واضح است که دستیابی به چنین بانک اطلاعاتی دقیقی در برنامه‌ریزی‌های ملی و تصمیم‌گیری‌های کلانِ مملکتی بسیار مفید فایده خواهد بود!</p><p>به احتمال زیاد، دو دو تا چهار تا می‌شود و فاضلاب سهمیه‌بندی؛ امّا خدا آن روز را نیاورد که در چنین شرایطی آدمی با مسمومیت غذایی هم مواجه شود و یا زبانم لال، کارت فاضلاب‌مان گُم شود که آن‌وقت دیگر مشخص نیست، این دو ماهی که زمان می‌برد تا کارتِ المثنی صادر شود را چه‌کار باید کرد… .</p><!--end--> text/html 2008-07-18T16:45:08+01:00 sangepa.mihanblog.com فرید ذاكری افسانه‌های اساتید http://sangepa.mihanblog.com/post/199 <!--start--><p class="t2">فصل امتحانات</p><p class="a"><font color="#000000">خاطرات </font>مهدی کرمی</p><hr size="1"><div class="l"><div class="top-l"><p>یادداشتِ سردبیر</p></div><!--/top-l--><p>وقتی چند دانشجو از دانشگاه‌های مختلف دور هم می‌نشینن و هم‌صحبت می‌شن، معمولاً صحبت‌ها می‌ره به سمتِ کار‌هایِ جالبِ اساتید سر کلاس یا جاهای دیگه. عموم خاطرات هم به حرف‌های بی‌ادبانه‌ی بعضی اساتید سر کلاس و معمولاً در حضور دختران مربوط می‌شه.</p></div><!--/l--><p>یه چیز جالبی که هست اینه که خیلی از این خاطرات تکراری‌یه. مثلاً می‌بینی دو نفر از دانشگاه شیراز و شریف عیناً یه خاطره رو تعریف می‌کنن. من اول فکر می‌کردم این بچه ها یه چیزی شنیدن و بعد میان به اسم استاد خودشون جا می‌زنن. ولی بعداً فهمیدم بعضی از استاد‌ها هم دنبال این داستان‌ها هستن و شرایط رو در کلاس طوری به‌وجود می‌آرن که اون حرف خنده‌دار مربوطه رو بگن و بین دانشجوها معروف و محبوب بشن!</p><br><p style="text-align: center;"><img src="http://www.fileden.com/files/2008/12/14/2223340/num16/ye_rooz.jpg" width="241" border="0" height="249"><br><b>طرح: بزرگمهر حسین‌پور</b></p><br><p>البته خیلی از این‌ها هم خالی‌بندیه و فقط نشانگر ذهن خلاق دانشجوهاست که دوست داشتن استادها این طوری رفتار کنن. در این صفحه یک نمونه از این افسانه‌ها را که نُقلِ محافلِ دانشجویی شده، برای‌تان نقل می‌کنیم.</p><p>این داستان از اون داستان‌های پرطرفداره که خیلی‌ها قسم خوردن جلوی چشم‌شون اتفاق افتاده:</p><p>یکی از استادهای دانشگاه شیراز سر کلاس حقوق اسلامی تدریس می‌کرده. ایشون با وجود اینکه خانوم‌های زیادی هم سر کلاس بودن، قسمت‌های مربوط به امور جنسی رو با آب و تاب و با ذکر جزئیات خیلی ریز (و بعضا خیلی درشت!) تعریف می‌کنه. چند تا خانم مذهبی هم مرتب به این حاج‌آقا انتقاد می‌کنن که چرا این مسائل رو در پرده نمی‌گه و این قدر آشکارا پرده‌دری می‌کنه.</p><p>تا اینکه یه روز با هم قرار می‌گذارن اگه استاد این جلسه حرف‌های وقیحانه زد، دسته‌جمعی از کلاس بیرون بروند. پسر‌های نامرد هم متوجه قضیه می‌شن و می‌رن به استاد مربوطه می‌گن.</p><p>استاد می‌آد سر کلاس و این دفعه با آب و تاب بیشتری حرف‌های جنسی و زشت می‌زنه. یکی از خانم‌ها پا می‌شه و شروع می‌کنه به انتقادکردن. استاد هم می‌گه باباجون! ما که اینجا فقط حرفش رو می‌زنیم! توی دانشکده‌ی علوم پزشکی که همه‌ی این چیزها رو عملاً نشون می‌دن!</p><p>خانم‌ها ناراحت می‌شن و می‌رن بیرون. استاد داد می‌زنه: کجا می‌رین دخترا؟ دانشکده‌ی پزشکی که الآن بسته است!</p><!--end--> text/html 2008-07-18T16:43:11+01:00 sangepa.mihanblog.com فرید ذاكری مسأله‌داران http://sangepa.mihanblog.com/post/198 <!--start--><p class="t2">بهار امسال<br>در این پرونده به اتفاقاتِ فصلِ گذشته‌ی لیگِ برتر ِ زندگی می‌پردازیم!</p><p class="a">احسان کیانی</p><hr size="1"><p>همان‌گونه که بزرگان فرموده‌اند: «<b>سالی که بهارش نکوست، جوجه‌هایش را آخر زمستان می‌شمارند.</b>» یا چیزی در همین مایه‌ها… بهار امسال هم مثل بهارهای سالیان قبل خیلی منحصر به فرد بود!</p><p>به خصوص اینکه آغاز آن مصادف بود با آغاز فروردین ماه… در این ماه صدا و ایضاً سیمای جمهوری اسلامی با نمایش سریال مسأله‌دار «<b>مرد 2500 چهره</b>» مسائل زیادی را در بین قشور(جمع مکسر قشر) مختلف ملت از جمله کارمندان ادارات، پزشکان، نیروی انتظامی، شُعرا و اُدبا و به خصوص قشر مظلوم و زحمتکش مافیا (یا به قول ریاست محترم جمهوری «شمافیا») ایجاد کرد که از نوآوری‌های جالب این نهاد است…</p><p>در هفته‌ی اول اردیبهشت ماه شاهد حضور پرشور و بالای 10 درصدیِ مردمِ همیشه در صحنه در دور دوم انتخابات مجلس بودیم که موجب ایجاد یک انتخابات پر مسأله شد. [از همه لحاظ!] مدتی پس از آن ریاست محترم دولت در یک نوآوری مسبوق به سابقه، دو وزیر مهم اقتصاد و کشور را تغییر داد… اگر ایشان به همین منوال پیش بروند تا پایان دوره ایشان، همه مردم طعم وزارت را می‌چشند.</p><p>بدین ترتیب به هر شعاری که عمل نکرده باشند، به شعار «<b>کابینه‌ی 70 میلیونی</b>» عمل می‌کنند. [گرچه ظاهراً «<b>نفت سر سفره</b>» را هم دارند عملی می‌کنند. کارشان طوری گرفته که حتی به شعار ِ سایر ِ کاندیداها هم امان نمی‌دهند: «<b>هر ایرانیِ بالای 18 سال در هر ماه 50 هزار تومان دریافت می‌کند.</b>» و سعی در عملی‌کردنِ آنها به بهترین شکلِ ممکن دارند!]</p><p>در پایانِ این ماه تیم سرخ‌پوش، بالاخره در یک نبرد حساس [!!!] در دقیقه‌ی پایانی، تیم زرد‌پوش را شکست داد تا همگان بدانند که «<b>گل‌ها را آخر 90 دقیقه (یا 97 دقیقه) می‌شمارند!</b>». پس از آن آقای امپراطور، این تیم مسأله‌دار را ترک کرد تا به بقیه نشان دهد که در اوج قدرت و محبوبیت هم می‌توان آن را ترک کرد.</p><br><div class="l" style="width: 100%;"><p>زکات بازی خوب، گل زدن است… .<br><b>تبصره:</b> این گل اگر در دقیقه‌ی 96 زده شود، ثواب بیشتری دارد.</p><p style="text-align: left;"><a href="http://dokhtardayi.wordpress.com/2008/05/17/piroozi/">دختردایی گمشده</a></p></div><!--/l--><br><p>در خردادماه، تیم آبی‌پوش هم پس از بازگشت امیرش [!!!] در یک نبرد حساس‌تر [!!!] جام را بالای سر برد تا به همراه سرخ‌پوشان به آسیا برود. همچنین در این ماه، نیروی انتظامی دور جدید طرح امنیت اجتماعی را شروع کرد تا همگان بدانند که این طرح (بسته به شرایط سیاسی و اجتماعی کشور) دیر و زود دارد، امّا سوخت و سوز ندارد… [اجازه بدهید دیگر سراغِ «سوخت» نرویم و به امیدِ روزی که بتوان بی‌پرده درباره‌اش نوشت، بسوزیم و بسازیم… کارهایی که اولی‌اش را 87٪ نفت انجام می‌دهد و دومی‌اش به عهده‌ی 13٪ بقیه‌ی نفت می‌باشد.]</p><p>خلاصه بهار خیلی مسأله‌داری داشتیم. امیدواریم دیگر تکرار نشود… . [فعلِ معکوس]</p><!--end--> text/html 2008-07-18T16:42:19+01:00 sangepa.mihanblog.com فرید ذاكری بازار داغ مجلات ایرانی http://sangepa.mihanblog.com/post/197 <!--start--><p class="t2">این بار طنز نمی‌نویسم و دارم حرفهامو از ته دل میگم</p><p class="a">مجید یوسفی</p><hr size="1"><p><img src="http://www.fileden.com/files/2008/12/14/2223340/num16/ghalam.gif" style="margin-right: 10px;" width="180" align="left" border="0" height="170" hspace="0">با کمی بررسی و تأمل متوجه تفاوت پرفروش‌ترین مجلات و برترین مجلات خواهیم شد. چون در وهله‌ی اول می‌توان گفت یک مجله در حالتی پرفروش است که با داشتن قیمتی مناسب از داشتن صفحات زیاد و رنگی هم برخوردار باشد؛ امّا در کنار این موارد مواردی دیگر هم است که مزید بر علت می‌شود و دلیل آن این است که مردم کاری به کیفیت مطلب ندارند؛ بلکه به موضوع مطلب اهمیت می‌دهند و به همین دلیل است که مجلات زرد جزء پرطرفدارترین‌ها هستند و همیشه هم به عنوان پرفروش‌ترین‌ها باقی خواهند ماند. امّا آیا جزء برترین مجلات هم هستند؟</p><p>مجلات زرد فقط به دلیل تنوع مطالب، آن هم در نوع مطالب شخصیِ کذبی که دارند، جزء مطالب پرطرفدار هستند. به نحوی که خیلی از مطالب‌شان اعم از اخبار، مصاحبه‌ها و مطالبشان جعلی باشد و فقط و فقط خواننده‌جذب‌کن باشد. (مثال: موقعی که جواهری در قصر پخش می شد 4 مدل خبر اعم از خودکشی یانگوم، خودکشی نکردن یانگوم، ازدواج یانگوم و ازدواج نکردن یانگوم نقض کننده خبرهای خود مجله بودند)</p><p>اما مجلاتی که با کیفیت مطالبشان صحبت می‌کنند در این لیست چه حرفی را می‌زنند؟</p><p>مجله شهروند امروز که به تازگی به لیست پرطرفداران نیز پیوسته، با تنوع بالای مطالبش و همچنین کیفیت استثنایی توانسته به گونه‌ای دیگر خود را به مردم معرفی کند. چون بالاخره انتشار 130 صفحه مجله آن هم در قالب یک هفته‌نامه کار انجام‌نشدنی است که برای نخستین بار آن هم در این مجله صورت گرفته و بصورت مستمر و هفتگی منتشر می‌شود.</p><p>چلچراغ هم با تازگی مطالبش هنوز هم که هنوز است خود را از چشم خوانندگانش نیانداخته است و در کورس رقابت‌ها هنوز در حال رقابت است.</p><hr size="1"><p class="t">نشریاتِ اینترنتی</p><p><img src="http://www.fileden.com/files/2008/12/14/2223340/num16/keyboard.jpg" style="margin-right: 10px;" width="180" align="left" border="0" height="170" hspace="0">ما آدم‌ها دنیاهای متفاوتی داریم و هر کدوم‌مون خوشحالی‌هامون و ناراحتی‌هامون، آرزوهامون و حتی رفتارمون با هم فرق می‌کنه. دنیای ما آدم‌ها دنیای بزرگی‌یه و همه‌مان برای رسیدن به آخرش تلاش می‌کنیم؛ ولی این دنیا دایره‌وار است و پایانی ندارد. پایانش شروعی دیگر است برای دورزدن دوباره. همگی در آخر، سر جای اول خودمون هستیم و همه‌اش داریم درجا می‌زنیم. چون همه‌مون بی‌چیز می‌آییم و بی‌چیز هم می‌رویم. پس چه بهتر که تا موقعی که هستیم خدمتی کرده باشیم تا نام نیکی از خود باقی بگذاریم.</p><p>اولین باری است که طنز نمی‌نویسم و دارم حرف‌هام رو از ته دلم می‌گویم. دنیای ما هم متفاوت بود. دنیایی که که از عشق به اینترنت و لذتِ کنار هم‌بودن بوجود آمده بود و روز به روز هم بیشتر می‌شد.</p><p>تمامی ما یا از اهالی مطبوعات بودیم یا نیازی به فعالیت در اینجا نداشتیم؛ امّا عشق به اینترنت و لذت کنار هم‌بودن را بر همه‌چیز ترجیح دادیم و بی‌تبلیغ جلو آمدیم و به یاری خدا روز به روز طرفداران بیشتری را پیدا کردیم و مصمّم‌تر جلو آمدیم و با اینکه با موانع زیادی به خاطر اینترنتی‌بودن برخورد کردیم؛ امّا مثل شیشه بودیم… هرچه شکسته‌تر می‌شدیم، برنده‌تر هم می‌شدیم. پس خاصیتِ تاثیرگذاری بیشتری پیدا می‌کردیم و با وجود این که همه‌مان فرسنگ‌ها از هم دور بودیم، امّا عشقِ کنار هم‌بودن و طنزنوشتن روی اینترنت، همه‌مان را کنار هم نگه داشت و صمیمی‌ترمان کرد.</p><p>با تمام این سختی‌ها و مشکلات، اینترنت دنیای زیبایی است که تا زندگی در آن را تجربه نکنید، به زیبایی‌های پیدا و پنهان‌ش پی نخواهید برد.</p><!--end-->