خواستگاری، عشق و موتور هوندا
کسی که هیچچیزش مثل آدمیزاد نبود...
محمدرضا سیار خراسانی
داستان کوتاه
- بابا من زن نمیخوام!
[حمید، تکفرزندِ خانوادهی بندهی خدا، الآن در سن 22 سالگییه و در پی قبولشدن
برای کارشناسی ارشدِ رشتهی آبیاری گیاهان دریایی! که هِی مامانش بهش میگه زن بگیر!]
- پسرم ، عزیزم ، اگه ازدواج کنی از این بیسرو سامونی نجات پیدا میکنی. دوماً
اینو بدون که الآن دخترها میگن باید درسمون رو ادامه بدیم نه پسرها!
[مامان نرگس، یه مادر
که الآن تو سن 53 سالگی اصلاً به فکر لاغری و جوونی و... نیست و فقط به فکر
سروسامون دادنِ زندگی تکپسرشه!]
- کاشکی هم یکی به من این جور اصرار میکرد که
شوهر کن!
[ناهید، خواهر کوچکتر حمید و 19 ساله. فعلاً تازه دیپلم گرفته و رفته
دانشگاه. تو هر جمعی که صحبتِ ازدواج میشه، میگه همینجوری که نمیشه، من چند دقیقهای
باید فکر کنم!]
- مادر ولش کن! دو روز دیگه خودش میاد میگه زن میخوام...
[بیبی گلاب،
مادر بزرگ حمید و پاریس هیلتون دههی 70]
رفتم سوار موتور هوندای خودم شدم و رفتم یه چرخی بزنم که یکهو دیدم استادمون داره با یه دختر که یه عینک آفتابی زده راه میره. و هِی پشت سر هم میگه: دخترم از این طرف!
خوشگل بود، امّا آدم به خاطر خوشگلی که کسی رو نمیگیره! باید تحقیق کنم... به اون صورت چیزی به دست نیاوردم. گفتم جرئت به خرج بدم و از خود استاد یه سؤالی بپرسم.
با ترس و لرز، بعد از کلاس به استاد گفتم: «استاد... میشه یه سؤال بپرسم؟» «بفرما بپرس.» «جسارته، ولی اگه شما بخواهید دخترتون رو به آدمی بدید، اون فرد باید چه خصوصاتی داشته باشه؟»
«دختر؟ من؟ من
دختر ندارم. داری راجع به چی حرف میزنی؟»
- «جسارته استاد! اون روز من شما
رو با یه دختره دیدم که عینک زده بود. هِی میگفتی دخترم... دخترم...»
- آهان. اون دختر همسایهمونه. کور هم هست. داشت از خیابون رد میشد، من خواستم راهنماییش کنم. اتفاقاً دختر خوبی هم هست. میخوای بریم خواستگاریش؟
من هم مرد تنهای شب شدم و رفتم خونه و به حال و روز خودم تأسف خوردم که حتی عاشقشدنم هم مثل آدمیزاد نیست!
لینک مطلب (182) | شماره مجله
(۱۵ , ) | نظرات ()
تبلیغات