تبلیغات
sangepa.net | نشریه طنز اینترنتی

به وب‌سایت اولین نشریه‌ی طنز اینترنتی ایران، سنگ پا خوش آمدید.

نشریه اینترنتی | سنگ پا آن‌لاین | عکس‌سازی | ارتباط با سازندگان

   


عیدانه

داستان چهار خواهر

نیلوفر افلاکی


داستان طنز

داستان‌های عیدانه حکایت از زمان امروز ندارند، بلکه مختص زمان گذشته‌ی ما هستند. پس امیدوارم نه به کسی بربخوره و نه کسی ناراحت بشه.

عیدانه یک

سال تحویل ساعت 12 ظهر بود و من و خواهرانم با تخم‌مرغ‌هی رنگی‌مان انتظار ترکیدن بمب تلویزیون را داشتیم.
خیلی نو شده بودیم. اصلاً بوی نوئی لباس‌ها بدجوری ما رو از خودمون بی‌خود کرده بود.
زهره توی ذهنش حساب کرده بود که اگه از هر فرد فامیل، 10 تومن عیدی بگیره حداقل 150 تومن جمع می‌کنه و می‌تونه اون النگوهی خوشگل رو بخره! چقدر ین دختر عاشق زرق و برقه!!!

سال تحویل شد!
اولین قرار عید دیدنی، خونه عمه جان بود. بزرگِ فامیل. قوی و جدی؛ عمه جان یعنی ترس!
البته اگه غیبت نباشه عمه خیلی یرادگیر هستن. اگه گوشه روسریت کج باشه، دیگه خدا رو بنده نیست. کاش نمی‌رفتیم.
سلام عمه جان! هر 4 تا خواهر با هم گفتیم.
سلام دختری گلم. خیلی سرد بود؛ هم هوا، هم رفتار عمه جان محترم! عمه جان ماشاالله کودکی هم‌سن ما ندارند و ما ساکت نشستیم. چقدر سخت بود! داشتیم می‌مردیم از شیطنت!

می‌خواستیم عیدی بگیریم. موقع رفتن بود!
بیین عمه جان ینم عیدی‌هاتون.
همه جا خوردیم. بیچاره زهره! چه نقشه‌ها که داشت! 140 تومن شد!
عیدی عمه جان یک جوراب بود.
ممنون عمه جان. رفتم تا کفشم را بپوشم.
زهرا خواهر کوچکترم: عمه جان! جورابم کوچیکه می‌شه عوضش کنید؟!

 

عیدانه دو

امروز قرار بود خاله جون ینا بیان ینجا.
ما 4 تا خواهر داشتیم شیطنت می‌کردیم که اومدن.
کمی صحبت ردوبدل شد که ما هیچی ازشون دستگیرمون نشد.

پیتر مریم، توی جعبه، روی طاقچه خوابیده بود. 100 دفعه بهش گفتم اون خروس زشتت رو از اونجا بردار، ولی گوشش بدهکار نیست که نیست!

خاله جونم که مثل همیشه اومد خودشو توی ینه نظاره کنه! وی که چشمتون روز بد نبینه چشم ما که دید!

به خاله می‌گفتم خوشگلی، اما فکر کنم به خودش شک داره (در گوشی). خلاصه پیتر از توی جعبه بیرون اومد و صورت خاله عزیزم رو نوازش کرد.

خاله جون دیگه خوشگل نیست.

 

عیدانه سه

رفتن به خونه دایی جون اینا همیشه یه کیف خاصی داره. وقتی ما 4 تا خواهر به سارا، دختردایی‌ام می‌رسیم، دیگه خونه‌ای باقی نمی‌مونه. وقتی این بار رسیدیم، سارا ما رو برد تـا بازی کنیم؛ بازی که نه شربازی.

سارا یه نقشه‌ی جدید داشت. گشتن به دنبال آجیل و شکلات‌هی عیدشون که توسط زن‌دیی، از دیدگان ما پنهان گشته بودند. خلاصه مکان اول ما کمد بود.

من قلاب گرفتم تا سارا بره بالای کمد دیواری، پشت تشک ها و لحاف‌ها رو بگرده. به قول زهرا زده بودیم به هدف! چون مکان آجیل‌ها همون پشت بود. اما نمی‌دونستیم اتفاق بدی می‌افته، چون فقط 1 لحظه فهمیدیم من و سارا با هم سقوط کردیم. رخت‌خواب‌ها، شکلات‌ها، آجیل‌ها و بدتر از همه پسته‌های خوشمزه روی زمین ریختند و ما زیر آن‌ها گم شدیم.

با این صدای وحشتناک، همه فریادکشان به سوی ما آمدند، امّا خب به قول زهره ما فهمیدیم که آجیل‌های پنهان خانه ما هم در کمد است!

موقع رفتن خاله جون گل عزیزم نفری 10 تا یک تومنی داد.

آخ!!! مثل اینکه سارا به جای خداحافظی با ما و مردن از شکلات‌خوردن زیر آوار آجیل مرد!

 

عیدانه چهار

دوشنبه من و زهرا و زهره و مریم رفتیم خونه خان عمو اینا.
خان عمو خشن هست، امّا به قول زهرا، قلب مهربونی داره. فقط کمی اعصاب نداره.
خلاصه ما هم ساکت و خانوم نشسته بودیم. و پچ پچ می کردیم.

زهرا می‌گفت چرا عیدی نمی‌دن؟ زهره می‌گفت اگه همه 10 تومن بدن عیدی‌هامون  140 تومن میشه. و قند توی دلش آب می‌شد. مریم ساکت بود و من هم در افکارم سرگرم بودم! (چه ادبی صحبت کردم)

فکر کنم قسمت حساس ماجرا بود: عیدی!
چون عمو جون رفت توی سالن اون‌ور، ما هم کم‌کم داشتیم می‌رفتیم.

تا عمو جون رفت ما 4 تایی جیبهامون رو پر از نخودچی کشمش کردیم. ولی فکر کنم کمی معلوم بود!
موقع رفتن زن عمو گفت: مینا جون بازم می‌خوای؟

من سرخ شدم و کفش‌هام رو پوشیدم!

 

عیدانه پنج

ظهر بود و هوا آفتابی؛ اما سوز سردی می‌اومد.
با زهره و مریم رفته بودیم توی تپه جلوی خونه تا گل بچینیم.

داشتیم بدوبدو می‌رفتیم که صدای جیغ مریم بلند شد. از پاش داشت مثل آبشار خون می‌چکید.

با گریه و زاری بردیمش خونه. اول مامان با مهربانی با ما برخود کرد (آرایه‌ی حسرت) بعدش کلی دنبالمون کرد تا بگیردمون و گوشمون رو بکشه. مریمو نه! من و زهره رو. انگار ما زخمی‌اش کرده بودیم!

حالا برده بودش توی حیاط، پای مریم و با آب می‌شست. مریم بیچاره هم داشت می‌مرد از بس جیغ زد.

خلاصه مامان که دید خونش بند نمی‌یاد چادر سرش کرد و بردش دکتر. دکتر تا مریم رو دید قیافه‌اش خیلی خنده‌دار شد!

مامان به‌اش گفت: هر چی پاش رو می‌شوره، خونش بند نمی‌یاد. دکتر گفت: خانم! رگ پای بچه پاره شده، شما هی شستیدش؟! این بچه یه کیسه خون ازش رفته.

قیافه مامانم دیدنی بود.
حالا کی به داد مامان برسه؟

 

عیدانه شش

مامان برای مهناز دخترخاله‌ام عیدی خریده بود؛ امّا طبق معمول کوچیک بود. اصلاً این بچه حالت استاندارد نداره.

خلاصه من و سهراب پسرخاله‌ام و زهرا راه افتادیم بریم سر چهارراه دمپایی رو عوض کنیم.

وسط‌های کوچه بودیم که دیدیم یه چیزهایی دارن می‌گن: بیاید ما رو بخورید!

آره دیگه چند تـا نارنج از درختِ توی حیاط مش‌حسن اینا افتاده بودن روی دیوار. چه بویی داشتن وای!!!

خلاصه نقشه‌ای کشیدیم و من و زهرا قلاب گرفتیم و سهراب رفت بالای دیوار تـا نارنج‌ها رو بیاره، امّا مش‌حسن ما رو دید!

گفت: تو کی هستی بالای دیوار؟

من و زهرا تـا صدا رو شنیدیم، فرار کردیم و سهراب بیچاره رو روی هوا ول کردیم!
سر 2 دقیقه رسیدیم خونه. مامان پرسید سهراب کو؟ ما هیچی نگفتیم.
بعد از 30 دقیقه سهراب با پاهای تاول زده رسید خونه.
دمپایی‌های سهراب توی جیب شلوار زهرا جا مونده بود.

 

عیدانه هفت

امروز هوا خیلی سرد بود و مادربزرگ هم مهمون داشت و ما هم رفته بودیم کمکش برای مهمونا. نفتشون تموم شده بود.

منیژه همونی که برای مادر جون اینا کار می‌کنه، یک ذره فراموشی داره .خانوم راه افتاد بره نفت بیاره که من هم پشتش رفتم. آخه پیرزن که نمی‌تونست بشکه‌ی نفت رو تنهایی بیاره.

خلاصه نفت رو از 6 کوچه اون‌طرف‌تر گرفت و تـا وسط‌های راه آورد اما دیگه نتونست! گفتم: بدید من بیارم. گفت: نه عزیزم خسته میشی. گفتم: نه من خسته نمیشم. خلاصه آوردمش تـا سر کوچه.

سر کوچه که رسیدیم، دیدم تمام لباس‌هام نفتی شدن. به منیژه خانوم گفتم: اگه مامانم بفهمه دعوام می‌کنه! گفت: عیبی نداره! خودم برات می‌شورم‌شون.
گفتم: باشه.

رفتیم توی خونه. من هم پیژامه دایی محسن رو پوشیدم! چون لباس اندازه من نداشتن که!مهمون‌ها که اومدن، رفتم توی اتاق قایم شدم. اما فکر کنم، کسی نفهمید که منیژه خانوم باز یادش رفته و شلوارم رو نشسته و شلوار من پشت پشتی که مش صفر تکیه داده بود، داشت عطر خودش رو در فضا پخش می‌کرد.

 

عیدانه هشت

[...]

 

عیدانه نه

عمه جون اینا اومده بودن خونه‌مون. وای که چقدر دلم برای سیما دخترعمه 1 ساله‌ام تنگ شده بود. سیما هم مثل خودم شیطونه؛ وقتی صداش نمی‌یاد یا نیستش داره 1 جایی یه خرابکاری می‌کنه!!!

ساعت 11 اومده بودن و یه کمی با سیما بازی کردم و گرفتم خوابیدم.
ساعت 4 که بیدار شدم دیدم سیما سر جاش نیست.
همه جا رو دنبالش گشتم، اما اثری ازش نبود تا رسیدم به آشپزخانه.
دیدم سیما داره سعی می‌کنه با دستمال در یخچال رو باز کنه، اما نمی‌تونه.
تا من رو دید شروع کرد به پاک کردن در یخچال با دستمال.
(ما در یخچالمون رو با دستمال باز می‌کنیم، چون برق داره!)
خلاصه بیچاره اونقدر هول کرد که زد زیر گریه.
منم دلم رو گرفتم و تا یک ربع فقط خندیدم!!!

(چرا مثل بز من رو نگاه می‌کنی! خب تو هم بخند دیگه!!!)

 

عیدانه ده

بابا و مامان برای ما 4 تا خواهر عیدی 1 دوچرخه کوچیک خریده بودن.
از خوشحالی در پوست خودمون جا نمی‌شدیم. خیلی کیف داره آدم دوچرخه داشته باشه.
خلاصه از اول عید هر وقت بیکار بودیم می‌رفتیم چرخ‌بازی می‌کردیم. سه تایی‌مون می‌نشستیم روی چرخ و یک نفر از پشت هل‌مون می‌داد.

امروز دایی سپهر با مجید و حمید پسرهاش اومدن خونه‌مون.
خلاصه اون دو تا هم اومدن تـا با ما بازی کنن و قرار شد 2 تایی بنشینن روی چرخ، چون خیلی سنگین وزن بودن!

ما رفتیم توی اتاق تا وسایل‌مون رو بیاریم و توی حیاط بازی کنیم! یکهو دیدیم اون دو تا چاقالو با هم نشستن روی چرخ و یهو صدای مهیبی بلند شد و دوچرخه عزیز ما شکست.
و فقط 2 چرخ ازش باقی موند.
من اون لحظه دلم می‌خواست فقط گریه کنم!

 

عیدانه یازده

جای آجیل‌ها رو پیدا کرده بودیم و هر دفعه که می‌رفتیم و می‌آمدیم یه مشت بر می‌داشتیم! اون هم دور از چشم مامان. هم آجیل می‌خوردیم، هم شکلات و هم شیرینی. هیش‌کی هم نمی‌فهمید. این یه راز بود بین ما 4 تا.

یکی از همکارهای بابا که بابا باهاش خیلی رودربایستی داشت، اومده بود خونه‌مون.
مامان تا دید ظرف آجیل خالی‌یه پا شد، رفت از مخفی‌گاه مقداری آجیل بیاره.
5 دقیقه گذشت و مامان نیومد. رفتم دنبالش ببینم چی شده؟!

رفتم دیدم مامان زل زده به در کمد و داره مات و مبهوت نگاهش می‌کنه و هیچی هم آجیل شکلات و شیرینی توی اونجا نیست. فوری خودم رو از دیدگان مامان محو کردم.

فکر کنم بابام خجالت کشید!

 

عیدانه دوازده

وای که چه عید خوبی بود.
امروز 12 فروردین بود و من هم همه‌اش غصه خوردم که چه حیف که تموم شد.
تازه نزدیک‌های ظهر بود که ما 4 تا یادمون افتاد مشق‌هایی هم داریم که اصلاً قابل نوشتن نیست! اونم توی 7 یا 8 ساعت! چون فردا می‌خواستیم بریم 13 به در!

خلاصه شروع کردیم به نوشتن و حالا ننویس، کی بنویس!
اما خب به قول مامانم چون من باهوشم دست به یک ابتکار جدید زدیم.
من و مریم که مشقامون از زهرا و زهره خیلی بیشتر بود، شروع کردیم به نوشتن! اون هم با سرعت باد.
اما 2 خط می نوشتیم و 4 خط جا می‌انداختیم.
فقط در حین نوشتن دعا می‌کردیم که معلم نگه پاشید بیاید پای تخته و از روی مشق‌هاتون بخونید. چون در اون صورت باید 3 بار دیگه از همه کتاب می‌نوشتیم!
اما هنوز هم تموم نشده!

 

عیدانه سیزده

امروز 13 به در بود.
چه روزی بود!

ما و خاله اینا و دایی اینا از دیشب رفته بودیم خونه مادرجون اینا تا برای 13 به در بریم باغ‌شون. همه چیز از قبل برنامه‌ریزی شده بود و وسایلمون هم آماده بودن و ناهار هم پخته شده بود. فقط دعا می‌کردیم بارون نگیره که نتونیم بریم.

خلاصه با کلی امید و آرزو خوابیدیم.
صبح که پاشدیم تا بریم 13 به در هوا صاف و آفتابی بود. بارونی هم نیومده بود؛ اما وای! تا از پنجره بیرون رو نگاه کردیم، دیدیم 7 سانی متر برف روی زمین نشسته.
خلاصه 13 به در ما هم قسمت این بود که به پارو کردن برف روی پشت بوم بگذره.
حالا که 3 ساعتی میشه برگشتیم، هنوز هم داریم مشق می‌نویسیم و جا می‌اندازیم. فکر کنم تا 11 شب تموم‌شون کنیم!


توضیح: در عیدانه هشت، نویسنده کم نیاورده، ویراستار کم آورده! چون عیدانه‌ی هشت راجع به سوسک بود و خیلی هم وارد جزئیات شده بود، نه توانستم بخوانمش و نه طاقت تایپش را داشتم!


Send to Balatarin  لینک مطلب (151) | شماره مجله (۱۳ , ) | نظرات ()




شماره‌های بعدی

شماره‌ی 19



Designed by: Farid Zakeri | Version: 2.04 | PC version | Mobile version | RSS | Atom

 All rights reserved. Don't copy! It's have copyright.